بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیان آفرینش - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیان آفرینش
نظامی گنجویپیشتر از پیشتران وجود
کآب نخوردند ز دریای جود
در کف این ملک یسار ی نبود
در ره این خاک غبار ی نبود
وعده تاریخ به سر نامده
لعبتی از پرده به در نامده
روز و شب آویزش پستی نداشت
جان و تن آمیزش هستی نداشت
کشمکش جور در اعضا هنوز
کن مکن عدل نه پیدا هنوز
فیض کرم کرد مواسای خویش
قطره ای افکند ز دریای خویش
حالی از آن قطره که آمد برون
گشت روان این فلک آبگون
زآب روان گرد برانگیختند
جوهر تو ز آن عرض آمیختند
چونکه تو برخیزی ازین کارگاه
ای خنک آن شب که جهان بی تو بود
نقش تو بی صورت و جان بی تو بود
چشم فلک فارغ ازین جستجو ی
گوش زمین رسته ازین گفتگو ی
فارغ از آبستنی ات روز و شب
باغ جهان زحمت خار ی نداشت
طالع جوزا که کمر بسته بود
مه که سیه رو ی شدی در زمین
زهره هنوز آب درین گل نریخت
تو به کنار و غم تو در میان
تا به تو طغرا ی جهان تازه گشت
صادق و کاذب تو نهادیش نام
تا که چرا پیش تو بندد میان
بر فلکت میوه جان گفته اند
می شنوش کآن به زبان گفته اند
تاج تو افسوس که از سر به است
جل ز سگ و توبره از خر به است
لاف بسی شد که درین لاف گاه
بر تو جهانی به جوی خاک راه
خود تو کفی خاک به جانی دهی
ای ز تو بالای زمین زیر رنج
جای تو هم زیر زمین به چو گنج
روغن مغز تو که سیمابی است
تات چو فندق نکند خانه تنگ
روز و شب از قاقم و قندز جداست
این دله پیسه پلنگ اژدها ست
شیر تنیده ست درین ره لعاب
سر چو گوزنان چه نهی سوی آب
آب دهن خور که نمک دیده ای
تا نشوی تشنه به تدبیر باش
این همه صفرای تو بر روی زرد
پیه تو چون روغن صد ساله بود
سرکه ده ساله بر ابرو چه سود
خون پدر دیده درین هفت خوان
آب مریز از پی این هفت نان
دولت خود را به لگد می زنی
می تک و می تاز که میدان تراست
کار بفرمای که فرمان تراست
این دو سه روزی که شدی جام گیر
خوش خور و خوش خسب و خوش آرام گیر
هم به تو بر سخت جفا کرده اند
ز آن رسنت سست رها کرده اند
لنگ شده پای و میان گشته کوز
پر شده گیر این شکم از آب و نان
عمر کم است از پی آن پر بها ست
عقل تو با خورد چه بازار داشت
حرص تو را بر سر این کار داشت
حرص تو از فتنه بود نا شکیب
حرص تو را عقل بدان داده اند
کآن نخوری که ت نفرستاده اند
ترسم ازین پیشه که پیشت کند
هر بد و نیکی که درین محضر ند