بخش ۴۱ - داستان موبد صاحبنظر
نظامی گنجویموبد ی از کشور هندوستان
رهگذر ی کرد سوی بوستان
مرحله ای دید منقش رباط
مملکتی یافت مزور بساط
غنچه به خون بسته چو گردون کمر
لاله کم عمر ز خود بی خبر
از چمن انگیخته گل رنگ رنگ
وز شکر آمیخته می تنگ تنگ
گل چو سپر خسته پیکان خویش
بید به لرزه شده بر جان خویش
زلف بنفشه رسن گردنش
دیده نرگس درم دامنش
لاله گهر سوده و فیروزه گل
یک نفسه لاله و یک روزه گل
مهلت کس تا نفسی بیش نه
کس نفسی عاقبت اندیش نه
پیر چو ز آن روضه مینو گذشت
بعد مهی چند بدان سو گذشت
ز آن گل و بلبل که در آن باغ دید
ناله مشتی زغن و زاغ دید
دوزخی افتاده به جای بهشت
قیصر آن قصر شده در کنشت
