شمارهٔ ۱۸۱
حکیم نزاری قهستانینتیجه ای که ز افکار نیم جان من است
وبال چشم و دماغ و تن و توان من است
به روزنامه سودای من چنین منگر
مداد او همه از مغز استخوان من است
روانی سخن از سرعت تفکر نیست
که قطره قطره خون از رگ روان من است
عذوبت سخن از آب سیل چشمم خاست
مداد سوخته از خامه روان من است
مراد من ز سخن طمطراق نیست بلی
غرض تسلی مرغ دل تپان من است
عجب مگر سر من در سر زبان نشود
یقین نه ام که چنین است در گمان من است
از آن که می شود از شیوه سخن معلوم
که آفت سر من در سر زبان من است
چنین لطیف و گوارنده میوه سخنی
غذای اهل دل است و بلای جان من است
به کنج سینه من گنج شایگان و از او
رسد به منفعتی هرکس و زیان من است
به شب چو خواب نمی یابم از هجوم خیال
زحل قیاس گرفتم که پاسبان من است
