شمارهٔ ۱۹۵
حکیم نزاری قهستانیبا تو ما را اتصال جانی است
وین حدیث از عالم روحانی است
عقل گفت او از کجا تو از کجا
من چه دانم قدرت ربانی است
جز به چین زلف تو اقرار من
هر چه دانم غایت نادانی است
جز به سر گردیدن اندر پای تو
هر چه دیگر هست سر گردانی است
خویشتن بین گو مکن دعوی که کار
نه به زور پنجه و پیشانی است
گر کسی دستی کند در خون ما
زودیت خواهند کو قربانی است
در ضیافت گاه قتالان عشق
جمله جان عارفان سر خوانی است
دین ما روشن به کفر زلف تست
روز روشن در شب ظلمانی است
نیست در فردوس اعلا چون تو حور
وین بلاغت نیز هم انسانی است
بیش از این در وصف تو ادراک نیست
غایت امکان چو بی امکانی است
خویشتن بینان مگر پنداشتند
