شمارهٔ ۸۵۹
حکیم نزاری قهستانیفغان از مردم چشمم که بیرون می دهد رازم
نمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمازم
به خاطر یاوه می رانم سخن با هر که می گویم
به باطن دوست می بینم نظر با هر که اندازم
چنان مستغرق شوقم که بی خود می کند ذوقم
ز بس مشغولی خاطر از آن با کس نپردازم
رقیبم گوش می دارد که پیش دوست نگذارد
به شمشیر از سر کویش ندارد هیچکس بازم
پدر گفت ای نزاری چند بر آتش توان بودن
به وسع و طاقتم چندان که می سوزند می سازم
