شمارهٔ ۱۰۵۶
حکیم نزاری قهستانیمن به جان آمده ام راه سوی جانان کو
سخت است دشوار طریقی ست رهی آسان کو
کوره ی سینه پر آتش هجران دارم
درد دیرینه ی ما را دم آن درمان کو
وصل خود عاقبت الامر به ما بازآید
مرد برخاستن قاعده ی هجران کو
بر محبت چه دلیلی ست فدا کردن جان
عید درکیش قدیم است ولی قربان کو
هر کسی را به سر خود سر و سامانی هست
سر و سامان من بی سرو سامان کو
من برانداختۀ عشقم و در باخته پاک
هر چه آن بودم خود هیچ نبودم آن کو
ای نزاری مکن از عالم تسلیم غلو
گر مسلم شده ای مرتبۀ سلمان کو
در پریشانی اگر مجتمعی مردی مرد
استقامت ز کجا خاصه درین دوران کو
