شمارهٔ ۱۰۵۸
حکیم نزاری قهستانیآخر ای راحت جان درد دل ما بشنو
سخنی چند از این بی دل شیدا بشنو
سر چه می پیچی و گردن چه کشی از تسلیم
طرفه پندی دهمت بی غرض از ما بشنو
گوش بگشای ولی چشم ز نادیده ببند
هر چه ز آن جا به تو گویند از این جا بشنو
تا نگویند ندانی و چو گفتند خموش
حرف سربسته به الفاظ معما بشنو
یک زمانی بر ما آی و علی رغم رقیب
اگرت هست حدیثی دو سه پروا بشنو
زان مفرح که ز یاقوت لبت ساخته اند
دل بیمار مرا هست مداوا بشنو
چشم دارم که مرا دل دهی و گوش کنی
زاری زار مرا بهر خدا را بشنو
گر چه از دست من ای دوست فراغت داری
نکته ای هست ازین عاشق تنها بشنو
ناله ی مرغ که شب گیر به گوش تو رسد
همه پیغام نزاری ست نگارا بشنو
