شمارهٔ ۱۱۸۷
حکیم نزاری قهستانیخلاف عهد روا نیست در وفاداری
چه گویمت که تو بد عهد و بی وفا یاری
به اعتماد تو نااهل روزگار عزیز
به باد رفت به صد سختی و به صد خواری
نه شرط کردی و سوگند خوردی اول عهد
که تا اجل بگذارد مرا بنگذاری
سر از محبت ما می کشی ترا دیدیم
که روزگار نبودت ز ما که سر خاری
جفا و جور بگو و بکن به آزادی
ز دوست معتقدان کی کنند بیزاری
من آن نی ام که به آزردن از تو برگردم
هنوز جان منی با همه جگر خواری
امید مرحمت است ار عقوبتی کنی ام
دلیل راحت اگر بی گنه بیازاری
نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل
به زور باز توانم گرفت هم زاری
مرا حواله به کوی تو کرده اند و چو خاک
بر آستان توام تا به خاک بسپاری
دگر ملامت کار اوفتادگان نکنی
اگر چنان چو نزاری شبی به روز آری
