شمارهٔ ۱۳۶۱
حکیم نزاری قهستانیعشق است نه هر چنان که خواهی
دردست و نیاز صبح گاهی
از خود به درآی تا نباشی
موقوف اوامر و نواهی
گر زآن که گدای کوی اویی
بر ملک وجود پادشاهی
تو هیچ نه ای به خود اگر خود
از ماه تراست تا به ماهی
نوریت بباید ای خردمند
کز ظلمت خود دراو پناهی
بی واسطه ی هدایت خضر
ره نیست به چشمه در سیاهی
دور از قدم محققانی
تا ملتفت سر و کلاهی
این نکته بدان که تا چو اقطاب
واصل نشنوی طفیل راهی
بر محضر نیستان نزاری
بنویس به خط خود گواهی
با هستی خویشتن نگردی
موصوف به هستی الاهی
