شمارهٔ ۱۳۸۴
حکیم نزاری قهستانیاگر به گوشه چشم التفات فرمایی
به غمزه معجز انفاس روح بنمایی
عنایتی به تو سدهزار دل داری
کرشمه ای ز تو و سدهزار بینایی
نسیم پیرهن و چشم پیر کنعانی
جمال یوسف و درد دل زلیخایی
هزار سر به پشیزی کدام سیب و ترنج
نعوذ بالله اگر از تتق به درآیی
نه بی تو طاقت صبر و نه بی تو روی وصال
نه میل طبع به جمع و نه برگ تنهایی
اگر ز زلف تو سودا گرفت او را هم
قرار نیست از آشفتگی و سودایی
وگر ز چشم تو در خون همی کشم دامن
خوش است شیوه ی آن جادوان شهلایی
چراست خوی تو در خون دوستان رفتن
کسی نرفت بدین چابکی و رعنایی
ز خشک مغزی و گرمی او تواند بود
که آفتاب زند با تو لاف زیبایی
کلاه زرکش او با قبای سیمابی
اگر چه نغز بود وقت مجلس آرایی
