بخش ۳ - آغاز کتاب - حکیم نزاری قهستانی | ناهیدروزگاری خرم و خوش داشتیم
گرچه جایی دل مشوش داشتیم
بودمی من چندگاه از مکر و کید
فارغ از رد و قبول عمر و زید
مجلس عشرت مدام آراسته
همنشینان جمله دل برخاسته
هر یک از جایی دگر تشویش ناک
لیک در جمعیت از تشویش پاک
در ره عشق آمده چالاکی و چست
با دلی صد پاره و عزمی درست
جمله واحد در طریق اتحاد
راست گویم یک دل و یک اعتقاد
کرده با یک حرف از شش هفت اسم
رفته در یک پیرهن شش هفت جسم
همگان ثابت قدم صاحب وفا
چون بود آیین اخوان الصفا
از قضا چشم بد اندر من رسید
وقت ایشان باد در عیش لذیذ
چرخ بی بنیاد اگر بیخم بکند
دشمنی خود کار چرخ تند خوست
هرگز از دشمن نیاید بوی دوست
در عراق افکند بی ترتیب و ساز
نی غلط کردم که خوش رفتیم و شاد
آنکه باد اقبال و عمرش بر مزید
طالع فرخنده ز اختر در گرفت
وز قهستان عزم اردو بر گرفت
سال نو بر ششصد و هفتاد و هشت
من که دایم هم عنانش بودمی
معتقد در نیک و بد در نفع و ضر
کرده با یاران خاص الخاص او
در سر از انصاف شوری داشتم
اصفهان همچون بهشتی تازه بود
بلکه صد ره خوشتر از آوازه بود
زنده رودش خوشتر از جوی بهشت
بر هر اطرافش درختستان و کشت
من چو بلبل با دلی برخاسته
گه به خانه گه به کوی و گه به باغ
بر صفاهان زان گرفتم راه را
خرقۀ او زهد و تقوی را نظام
سلک نظمش ملک معنی را نظام
همدم و هم صحبت لیل و نهار
یار نیکو عهد و نیکو ذات من
داشته پیوسته خوش اوقات من
هر دو بعد از ترک چنگ و نای و نوش
بوده از یک پیر باهم خرقه پوش
او هنوز انصاف را پرهیزگار
من شکسته توبه همچون زلف یار
او ریاضت می کند با زاهدان
او گرفته حلقۀ مسجد به چنگ
من گرفته روز و شب گیسوی چنگ
او چو دیگر پارسایان در صلاح
من چو رندان باده در کف هر صباح
داشتم دیرینه در سر این هوس
از صفاهانم مراد این بود و بس
وقت ها با من وصیت کرده بود
حق صحبت نیز یاد آورده بود
سرگذشت این سفر در پیش گیر
امتحان از طبع دوراندیش گیر
نیک و بد در هر مقامی فکر کن
حاضران و غایبان را ذکر کن
گرچه حالی لایق تالیف نیست
عذر میخواهم که بی تکلیف نیست
می نیرزد رنجه کردن خامه ای
خوش نباشد نظم محنت نامه ای
سرگذشت این سفر زیبا و زشت
می توان بر کهنه تقویمی نوشت
کرده ام هر گونه زین افسانه طرح
بر ولا هرگز نگوید مست شرح
مست را ترتیب برناید ز دست
زین غرض مقصود من افسانه نیست
وصف و شرح گلخن و کاشانه نیست
ذکر ایشانست ازین مقصود من
گر بود یک بیت ازین مقبول یار
یک نشان از دوستان بس یادگار
ذکر یاران گر نباشد عیب ناک
آن دگر گر حشو باشد نیست باک
وز ریا این مختصر خالی بود
نیک و بد در هم زدم بسیار کی
هست در پهلوی گل هم خار کی
بی سبر قو بر نیاوردست جهد
نیمۀ ذوالقعده باز از اصفهان
رخت ما بر بست گردون ناگهان
بر بهشت از خرمی می کرد طنز
یک دو روز آنجا ز بهر نای و نوش
چون عصیر از می برآوردیم جوش
در سوم روز از پگه برخاستیم
از پی کوچ اسب و استر خواستیم
بعد عید ار ساکن ار تیز آمدیم
یافتم شهری مکان عیش و سور
بلکه فردوسی پر از غلمان و حور
جای من وقتی که دل با من بود
سایه بان عیش بر پروین زدیم
باده ها با خواجه فخرالدین زدیم
روزها برده به شب شبها به روز
بر سماع چنگ و روی دل فروز
روز و شب پیوسته با ما می سپرد
در میانش بود با ما صاف و درد
شب نبودی جز به می تسکین من
چنگی شمسو تا سحر بالین من
بی خبر می بودم از جام شراب
باز می رستم زمانی از عذاب
هر چه عقل از پیش من بر خاستی
موج شوق از قصر تن برخاستی
عقل دامن گیر شوقم می نبود
عشق بازی کار هر دلتنگ نیست
در طریق عشق نام و ننگ نیست
تا مگر با همدمی یک دم زنند
شاید از دنیا و دین برهم زنند
هم به تبریزم جوانی بدترین
ای که بادا بر جوانان آفرین
بافتی اما نه قادر بد در آن
شعر شعری همچو دیگر خواهران
گفت وقتی دل ببرد از من کسی
همچو من بودند ازو بیدل بسی
هیچ کس را دل نمی شد سیر ازو
حسن بی اندازه و بازار تیز
او ز غوغای عوام اندر گریز
چون نمی شد دیده خشنود از ویم
می کشیدم چون نمی شد زان بسر
تا ز جست و جو و گفت و گوی او
بود از آن شیرین لبم در سینه شور
سر بر آوردم به ناپاکی به زور
بیش از آنم برگ غم خوردن نبود
چاره جز دیوانگی کردن نبود
خویشتن را ساختم دیوانه ای
می شدم نشناخت در هر خانه ای
بر خود القصه جهان بفروختم
با من از شادی نه جوهر نه عرض
رفتم از بازار در دارالمرض
هم به دست خود در آن زندان سرای
وان پسر هر هفته می آمد به طوف
نه ز پدر بیم و نه از استاد خوف
پیش من چون خرمن گل می نشست
حاسدان را خار در پا می شکست
امتحانها کردی از انشای من
مدتی پایم در آن زنجیر بود
تا بود آنچه از ازل تقدیر بود
چون گرفتی پیش راهی را نخست
قصد مقصد کن به عزمی تندرست
نیست عاشق پای بند نام و ننگ
نام و ننگ عاشقان شیشه ست و سنگ
هر که را دل خویشتن رایی کند
سست مرد ارچه جوانمردست و راد
لعل را بیرون ز سنگ آورده اند
گوهر از کام نهنگ آورده اند
همچو مجنون غیر لیلی هرچه هست
همچو بت بر یکدگر باید شکست
انس و خو با دام و دد باید گرفت
ترک نام و ننگ خود باید گرفت
سنگ نه بر دل که چون فرهاد گرد
کام دل نابرده جان خواهی سپرد
سر بنه بر سنگ غم فرهاد وار
یاسر خود گیر و رو آزادوار
چون شنود آن واقعه استاد را
راه کوه بیستون پرسید و رفت
پیش او آمد دلی پرتاب و تفت
دیدش افتاده در آن خارا کمر
گاه سر می زد در آن گاهی تبر
اول اندر پای استاد اوفتاد
بعد از آن دستش به خدمت بوسه داد
پس ملامت خانه را در باز کرد
گفت ای در هر هنر چون عقل فرد
چون کنی کاری که هرگز کس نکرد
بیستون را خود به سر بشکافتن
این غرض در عقل گنجد یافتن
تو به تلخی می گذاری در عذاب
فارغ از شور تو شیرین در شراب
نام شیرین چون به گوش آمد ورا
جملگی اعضا به جوش آمد ورا
بانگ بر شاگرد زد شوریده سر
کین چه گستاخیست ای کوته نظر
در میان سنگی ست از من تا به دوست
کان مرا در گردن از خرسنگ اوست
گر به سر هامون توانم کردنش
تا بمیرم می زنم سر بر کمر
یا کنم با دوست دستی در کمر
بیستون در چشم تو دارد محل
گرنه اندر دست من مومی ست حل
در دلت گر ذره ای زین غم بدی
کوه در چشمت ز کاهی کم بدی