بخش ۶ - حکایت
حکیم نزاری قهستانیاز پدر دارم حیاتش دیرباد
نکته ای در باب دل دادن بیاد
گفت نبود نوجوان را یاد گیر
هفته ای از بیخودی کردن گزیر
دل به ناقص عقل تردامن مده
آتش اندر پهلوی خرمن منه
دل بدان کس ده که چه دشمن چه دوست
در پست گویند حق با سوی اوست
تا اگر عشقت بود باری مجاز
هم به حق آن عشق گردانند باز
گر حدیثش با تو کفر مطلق است
از پدر بشنو برادر کان حق است
من به غفلت چون دگر شنگولیان
مولع آواز چنگ لولیان
مدتی رفتم من لولی هوس
بار در پیش و ملامتگر ز پس
