بخش ۸ - حکایت
حکیم نزاری قهستانیحالتی افتاد شیخی را مگر
تا سه روز از خویشتن شد بیخبر
سر آن معنی مریدی بازخواست
شیخ مرموز آن بدو بنمود راست
گفت مشرق تا به مغرب در زمین
بازجستم هم یسار وهم یمین
تا مگر باشد که فقر آرم به دست
زآنکه بی فقر این قدم رفتن به دست
در زمین نامد به دست آن جوهرم
منزلی گفتم ببالا بگذرم
رفتم از فرش زمین تا اوج عرش
آسمان از فقر خالی بد چو فرش
بی خبر کرد از تعجب حیرتم
ره بخوابست آن زمان زد غیرتم
تا درین بودم یکی آواز داد
بر سر آن جوهرم ره باز داد
حقه ای دیدم به طاقی بر بلند
گفتم آنک فقرت ای صورت
پسند فقر اگر زان طاق بتوانی بگیر
تا اگر دعوی کنی باشی فقیر
دست کردم تا فرو گیرم ز طاق
