شمارهٔ ۶ - در شکایت از روزگار و منقبت حیدر کرار صلوات الله و سلامه علیه
عمان سامانیبس فشرد از پنجه بیداد گردون نای من
بسته شد راه نفس بر منطق گویای من
گر هجوم اشک را مانع نبودی آستین
غرق خون کردی جهان را چشم خونپالای من
مایه رفت از دست و ماند انگشت حیرت بر دهان
مدعی کو تا گشاید لب به استهزای من
هر چه از گردون مروت جستم از مردم وفا
در وجود آن کیمیای من شد این عنقای من
شد به پایان عمر و امروزم نشد بهتر ز دی
باز گویم به شود ز امروز من فردای من
نور چشم و زور تن تا مایه بودندی به دست
گرم بد بازار هر سوداگر از سودای من
تا چو کورانم فریبد چون عروسان این عجوز
زی من آید غافل است از دیده بینای من
معرفت کالا و عقلم پاسبان و نفس دزد
در کمین تا کی کند فرصت برد کالای من
خواستم در مدح او همراهی از دل گفت رو
من علی اللهیم ترسم شوی رسوای من
سر به گوش عقل بردم گفت دست از من بدار
