شمارهٔ ۳۷
خوش خو دارم به کار بدخو چه کنم چون هست هنر نگه به آهو چه کنم چون کار گشاده گشت نیرو چه کنم با زشت مرا خوش است نیکو چه کنم

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خوش خو دارم به کار بدخو چه کنم چون هست هنر نگه به آهو چه کنم چون کار گشاده گشت نیرو چه کنم با زشت مرا خوش است نیکو چه کنم
همی بکشتی تا آدمی نماند شجاع هی بدادی تا آدمی نماند فقیر
ترا هست محشر رسول حجاز دهنده بپول چنیوت جواز
خواستم با نیاز و داشادش پدر اینجا بمن فرستادش حرکاتش همه ره هنرست برم از جان من عزیزترست
از دیدن و بسودن رخسار و زلف یار در دست مشک دارم و در دیده لاله زار بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ با لاله کار دارم از آن روی لاله کار ماندست چون دل من در زلف او اسیر رخسار آبدارش ...
بفروختمت سزد به جان بازخرم ازران بفروختم گران بازخرم یاری خواهم ز دوستان ای دلبر تا بوکه تو را ز دشمنان بازخرم
دل و دامن تنور کرد و غدیر سرو و لاله کناغ کرد و زریر
فرو کوفتند آن بتان را بگزر نه شان رنگ ماند و نه فر و نه برز
شد مژه گرد چشم او ز آتش نیش و دندان کژدم و کربش
هزار گونه زره بست زلف آن دلبر ز مشک حلقه شده بر شکست یکدیگر چنانکه باد هر آنگه که بر وزید بر وی گره گشای شد و مشکسای و حلقه شمر اگر بتابد پر پرنیان و زر گردد وگر بپیچد پر ارغوان شو...
ای دل ز وصال تو نشانی دارم وی جان ز فراق تو امانی دارم بیچاره تنم همه جهان داشت به تو و اکنون به هزار حیله جانی دارم
بنام و کنیتت آراسته باد ستایشگاه شعر و خطبه تا حشر
همی از پس رنجهای دراز به طرطا نیوش اندر آمد فراز
زود بردند و آزمودندش همه کاچالها نمودندش
نه خفته ست آن سیه چشم و نه بیدار نه مستست آن سیه زلف و نه هشیار یکی بیدار طبع و خفته صورت یکی هشیار طبع و مست کردار سر جعد و سر زلفش نگه کن چو خط دایره برسیم گلنار یکی شد مستوی بی ...
بشکفته گلی ست بر رخ فرخ دوست نی نی گل نیست آن رخ فرخ اوست همچون گل سرخ پوست آن برگ نکوست هرگز دیدی که سرخ گل دارد پوست
از دولت عشق است به من بر دو موکل هر دو متقاضی به دو معنی نه به همتا این وصف دلارام تقاضا کند از من وان باز کند مدح جهاندار تقاضا
دل دمخسینوس شد ناشکیب کخ در کار عذار چه سازد فریب
او مرآن را در آن یله کرده است مهر او را ز دل خله کرده است
دو لب چو نار کفیده دو برگ سوسن سرخ دو رخ نار شکفته دو برگ لالۀ لال
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد...
شب ها چو ز روز وصل او یاد کنم تا روز هزار گونه فریاد کنم ترسم که شب اجل امانم ندهد تا باز به روز وصل دل شاد کنم
گرفت از ماه فروردین جهان فر چو فردوس برین شد هفت کشور
ندید و نبیند ترا هیچکس گه رزم مثل و گه بزم دس