شمارهٔ ۴۰
سنگ بی نمج و آب بی زایش همچو نادان بود بآرایش

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سنگ بی نمج و آب بی زایش همچو نادان بود بآرایش
گر از عشقش دلم باشد همیشه زیر بار اندر چرا گم شد رخش باری بزلف مشکبار اندر اگر طعنه زند قدش به سرو جویبار اندر چرا رخنه کند غمزه ش بتیغ ذوالفقار اندر شکسته زلف مشک افشان بگرد روی ی...
بر آتش هجر عمری ار بنشینم خاک در تو همی بدل بگزینم از باد همه نسیم زلفت بویم در آب همه خیال رویت بینم
شه گیتی ز غزنین تاختن برد بر افغانان و بر گبران کهبر
جهاندیده ای نام او ذی فنوس که کردی بر آوای بلبل فسوس
رخ ز دیده نگاشته بسر شک وان سرشکش برنگ تازه زرشک
نگاری که بد طیلسان پرنیانش بزر از چه منسوج شد پرنیانش نگاری که نوروز کرد از درختان چرا باز بسترد باد خزانش خصومت کند باغ با باد ازیرا که بستد همه زیور گلستانش نه بویست با حلۀ مشک ب...
ای دل چو به غمهای جهان درمانم از دیده سرشک های رنگین رانم خود را چه دهم عشوه یقین می دانم کاندر سر دل رسد به آخر جانم
شکار باز خرچال و کلنگ است شکار واشه ونج است و کبوتر
حکیمی بد و نام او مخسنوس که دانش همی دست او داد بوس
چون مراغه کند کسی بر خاک چون برد خاک او چه دارد باک
مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثال نیک وقت و نیک جشن و نیک روز و نیک حال فال فیروزی و زرست آسمان و بوستان کان یکی پیروزه جامه است این دگر زرین نهال گرد برگ زرد او بر چفته شاخ زرد خ...
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم ورنه غم و محنت تو چندان دارم گویی که ز دل دوست نداریم همه آری ز دلت ندارم از جان دارم
چریده دیولاخ آکنده پهلو بi تن فربه میان چون موی لاغر
چو رفتند سوی جزیرۀ کیوس یکی مرد بدنام او منقلوس
تبنک را چو کژ نهی بیشک ریخته کژ برآید از تنبک
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال مرا ببین که ببینی کمال را بکمال من آن کسم که بمن تا بحشر فخر کند هر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال همه کس از قبل نیستی فغان دارند گه ضعیفی و بیچار...
گفتم که چرا چو ابر خونبارانم گفت از پی آنکه چون گل خندانم گفتم که چرا بی تو چنین پژمانم گفت از پی آنکه تو تنی من جانم
سپهسالار ایران کز کمانش خورد تشویر ها برج دو پیکر
یکی شاه بدنام او بخسلوس که با حیله و رنگ بود و فسوس
بسپاریم دل بجستن جنگ در دم اژدها ویشک نهنگ
خدایگان خراسان و آفتاب کمال که وقف کرد برو ذوالجلال عزو جلال یمین دولت و دولت بدو نموده هنر امین ملت و ملت بدو گرفته جمال همی خدای ز بهر بقای دولت او از آفرینش بیرون کند فنا و زوال...
گفتم که چه نامی ای پسر گفتا غم گفتم نگری به عاشقان گفتا کم گفتم به چه بسته ای مرا گفت به دم گفتم چه بود پیشه تو گفت ستم
اگر بر اژدها و شیر جنگی بجنباند عنان خنگ زیور