شمارهٔ ۴۵
شمید و دلش موج بر زد ز جوش ز دل هوش و از جان رمیده خروش

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شمید و دلش موج بر زد ز جوش ز دل هوش و از جان رمیده خروش
مهر ایشان بود فیا وارم غمتان من بهر دو بگسارم
پیام داد بمن بنده دوش باد شمال ز حضرت ملک مال بخش دشمن مال که شمر شکر بحضرت رسید و بپسندید خدایگان جهان خسرو خجسته خصال توهم شعرا کی رسد بحضرت تو کجا بلند بود با جلال عرش تلال ثنا ...
من صورت تو به دیده اندر دارم کز دیده همی به رخ برش بنگارم چندان صنما ز دیدگان خون بارم تا صورت تو ز دیده بیرون آرم
ترنج زرد نگه کن ز شاخ چون رخ من که سرخ بود به نیسان و زرد گشت بمهر
درشتی دل شاه و نرمی دلش ندانی هویدا کنی حاصلش
گفت نقاش چونکه نشناسم که نه دیوانه و نه فرناسم
نوروز بزرگ آمد آرایش عالم میراث بنزدیک ملوک عجم از جم بر دولت شاه ملکان فرخ و فیروز آن قبلۀ فخر و شرف گوهر آدم سالار خراسان ملک عالم عادل از جملۀ شاهان بهمه فضل مقدم گردون بر او جز...
باید که تو اینقدر بدانی به یقین کآن کو چو تویی برآرد از خاک زمین ناخواسته داد آنچه بایست همه ناگفته دهد هر آنچه آید پس از این
همی گرفت به ببر و همی گرفت به یوز چو گرد باد همی گشت از یمین و یسار
بیکی جزیره که نامش بلاش رسیدند شادی ز دل کرده لاش
از گهر گرد کردن بفخم نه گهر چید هیچکس نه درم
امید نیکی و تاج ملوک و صدر کرام بزرگ خسرو آزادگان و فخر انام یمین دولت و دولت بدو همیشه عزیز امین ملت و ملت بدو گرفته نظام سپهر کلی و جزوی بدو نموده هنر جهان علوی و سفلی بدو گرفته ...
دیدار به دل فروخت نفروخت گران بوسه با جان فروشد و هست ارزان آری چو چنان ماه بود بازرگان دیدار به دل فروشد و بوسه به جان
ز مرغ و آهو رانم بجویبار و بدشت ازین جغاله جغاله وز آن قطار قطار
مکن روز بر خویشتن بر بنفش به بازیچه پنجه مزن بر درفش
ویحک ای ابر گنهکاران سنگک و برف باری و باران
آن زلف سرافکنده بر آن عارض خرم از بهر چه چیزست بدان بوی و بدان خم هر چند همی مالد خمش نشود راست هر چند همی شوید بویش نشود کم انگیخته از هم همه و آمیخته با هم آویخته اندر هم و توده ...
دژم شده ست مرا جان از آن دو چشم دژم بخم شده ست مرا پشت از آن دو زلف بخم لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم مشعبد است غم عشق هر کجا باشد ز خاک آب پدید ...
سیب و گل و سیم دارد آن دلبر من سیبش زنخ و گل دو رخ و سیمش تن بنگر به رخ و دو زلف آن سیم ذقن تا لاله به خروار بری مشک به من
بیک خدنگ دژ آهنگ جنگ داری تنگ تو بر پلنگ شخ و بر نهنگ دریا بار
چو روزی که دارد به خاور گریغ هم از باختر بر زند باز تیغ
تیره بر چرخ راه کاهکشان همچو گیسوی زنگیان بنشان
ابروت به زه کرده کمان آمد راست مژگانت چو تیر بر کمان آمد راست ما را ز تو دلبری گمان آمد راست ای دوست تو را پیشه همان آمد راست