شمارهٔ ۵
پیلان ترا رفتن بادست و تن کوه دندان نهنگ و دل و اندیشۀ کندا

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پیلان ترا رفتن بادست و تن کوه دندان نهنگ و دل و اندیشۀ کندا
بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبنده گردد شود نیکبخت
صعب چون بیم و تلخ چون غم جفت تار چون گور و تنگ چون دل زفت
بچابکی بر باید کجا نیازارد ز روی مرد مبارز بنوک پیکان خال
شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب آسمان جود گشت و جود ماه آسمان آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین هر سری اندر خراسان زی...
همیشه سر زلف آن سیمتن گره بر گره یا شکن بر شکن بپیچد همی چون من از عشق او گره بر بنفشه شکن بر سمن به شب ماند آن زلف و هرگز که دید شب قیرگون روز را پیرمن چمیده یکی سرو شد در سرای مر...
در عشق تو پای کس ندارد جز من در شوره کسی تخم نکارد جز من با دشمن و با دوست بدت می گویم تا هیچ کست دوست ندارد جز من
ز بهر آنکه همی گرید ابر بی سببی همی بخندد بر ابر لالۀ گلزار
فزاینده شان خوبی از چهر ولاف سراینده شان از گلو زند واف
که حسد هست دشمن ریمن کیست کو نیست دشمن دشمن
آمد ای شاه دوش ناگاهان فیلسوفی به نزد من مهمان پاک چون رای تو زدوده سخن تیز چون تیغ تو گشاده زبان گفت با من ز هر دری و شنید از کم و بیش آشکار و نهان از علوم کلام وز تفسیر از نجوم و...
بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو نزدود وفا و مهر زنگ از دل تو تا کم نشود کبر پلنگ از دل تو موم از دل من برند و سنگ از دل تو
اگر نه تیمار از بهر عاشقت بودی برامش تو ز گیتی برون شدی تیمار
کزو بتکده گشت هامون چو کف بآتش همه سوخته همچو خف
بهمه شهر بود ازو آذین در بریشم چو کرم پیله زمین
آمد به سمرقند شه از رغم عدو اینک ملک مشرق بدخواهش کو گر یبغو و جیحونش نظر دید افزون پل بر جیحون نهاد و غل بر یبغو
همیشه دانش ازو شاکرست و زر بگله از آنکه کرد مر این را عزیز و آنرا خوار
همه دیده پر خون و رخ پر سرشک سرشکش روان بر شکفته سرشک
مرد ملاح تیز اندک رو راند بر باد کشتی اندر ژو
توانگری و بزرگی و کام دل بجهان نکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان یمین دولت کایام ازو شود میمون امین ملت کایمان ازو شود تابان همه عنایت یزدان بجمله بهرۀ اوست چه بهره باشد بیش از عنایت یزد...
ای تیره شده آب بجوی تو ز تو وز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو عشاق زمانه را فراغت داده است روی تو ز دیگران و خوی تو ز تو
رکاب عالی بگذشت و لشکر از پس او چنان کجا برود فوج فوج موج بحار فزو نشان همه کم کرد و رویشان همه پشت نشاطشان همه غم کرد و فخرشان همه عار
بمردن به آب اندرون چنگلوک به از رستگاری به نیروی غوک
گنجشک از آنکه فزون دارد تاو در کشیده به پشت ماهی و گاو