شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان محمود فرماید
چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روان فروخته ست زمانه به دولت سلطان یمین دولت و مر ملک را دلیل به یمن امین ملت و مر خلق را ز رنج امان ز جان به فکرت محکم برون کنند ثناش ز کوه زر ب...

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو تن به جان و به دانش دل و به عقل روان فروخته ست زمانه به دولت سلطان یمین دولت و مر ملک را دلیل به یمن امین ملت و مر خلق را ز رنج امان ز جان به فکرت محکم برون کنند ثناش ز کوه زر ب...
وز دست همی در گذرد کارم ازو آن دل که بدست بت گرفتارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نه که هزار درد دل دارم ازو
هزار لاله و گردش ز مشک لاله هزار بهار چین و شکفته در او نهفته بهار
نشست و همی راند بر گل سرشک از آن روزگار گذشته برشک
رخم از رنگ تست ریشیده دلم از زلف تست پیچیده
بخار دریا بر اورمزد و فروردین همی فرو گسلد رشته های در ثمین ز آب پاک دهان پر ستاره دارد ابر ز باد پاک شکم پر ستاره دارد طین بمشکرنگ لباس اندرون شدست هوا بلعل رنگ پرند اندرون شدست ز...
با روز رخ تو گرچه ای دوست چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست آن ماه شبهای فراق تو مرا روز سیاه
اگر چه باد ندارد ز نقش و عطر خبر بتابش اندر نقاش گردد و عطار گهی بگستردش همچو مشگ بر لاله گهیش توده کند چون بنفشه بر گلزار گهش چو سلسله دارد شکسته بر پیوند گهش چو دایره دارد کشیده ...
نیابد همی کوهکان سیم پاک بکان اندرون گوهرش گشته خاک
هرچه واجب شود ز باد افراه بکنید و جز این ندارم راه
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن بزن تیغ دلم را بتیغ غمزه مزن چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من روا بود بزنخ بر مرا تو چاه مکن بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز شب سیاه بر آن روز دلفرو...
آیا که مرا تو دستگیری یا نه فریاد رسی باین اسیری یا نه گفتی که ترا ببندگی بپذیرم خدمت کردم گر بپذیری یا نه
اگر همیشه بشادیش خواهم ای عجبی چرا همیشه بتیمار خواهدم هموار خبر ندارد کاندر دلم اثر نکند اگر جهان همه تیمار گردد از بن و بار اگر بروید از آتش نبات گرد آید بیک دل اندر هم مدح شاه و...
به پیشش بغلتید وامق بخاک ز خون دلش خاک همرنگ لاک
گفت بر پرنیان ریشیده طبل عطار شد پریشیده
گل نوشکفته است و سرو روان برآمیخته مهر او با روان خرد چهر او برنگارد بدل که دل مهر او باز بندد بجان اگر بنگری سوی رخسار او بروید بچشم اندرت ارغوان بمن گر بانگشت اشارت کنی ز ناخنت ب...
چون مهره بروی تخته نردیم همه گاهی جمعیم و گاه فردیم همه سرگشتۀ چرخ لاجوردیم همه تا درنگرید درنوردیم همه
اگر ز آتش رخسار او نسوزد مشک چرا ز دود بسوزد همی دل من زار
همی گفت و پیچید بر خشک خاک ز خون دلش خاک همرنگ لاک
منظر او بلند چون خوازه هر یکی زو بزینت تازه
همی روم بمراد و همی زیم به امان بجاه و دولت و نام خدایگان جهان سر ملوک جهان میر نصر ناصر دین سپاهدار خراسان برادر سلطان کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک کمینه جزوی از قدر او مه ا...
گفتم چشمم کرد بزلف تو نگاه چون گشت دلم برنگ زلف تو سیاه گفت او نبرد مگر به بیراهی راه زیرا که نگیرد آن لب او را بگناه
ز بیقراری زلفش بمانده ای بعجب نه او بطبع چنانست ازو شگفت مدار چه از طپیدن دلها که اندر و بسته ست چنان شدست که نتواند او گرفت قرار
همانگه سپاه اندر آمد بجنگ سپه همچو دریا و دریا چو گنگ