شمارهٔ ۵۸
چون همی شد بخانه آماده دید مردی براه استاده

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چون همی شد بخانه آماده دید مردی براه استاده
گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان گفتا ز نیست نیست نشان اندرین جهان گفتم که ساعتی ببر من فرونشین گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان گفتم که باد سرد زیان داردت همی گفتا ز باد سرد رسد لا...
از چهره و حسنشان همی تابد ماه بر ماه شکسته زلفشان گیرد راه با چهرۀ اینچنین بتان دلخواه من چون دارم خویشتن از عشق نگاه
الا تا نرگس خوبان همی بر مشتری تابد بودشان در شکنج زلف رخ چون ماه جوشن ور
ابا ویژگان ماند وامق بجنگ نه روی گریز و نه جای درنگ
با غلامان و آلت شکره کرد کار شکار و کار سره
چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان بیروان تن پیکری پاکیزه چون بی تن روان گر بجنبانیش آب است ار بلرزانی درخش ور بیندازیش تیر است ار بدو یازی کمان از خرد آگاه نه در مغز باشد چون خر...
چون می گذرد کار چه آسان و چه سخت وین یک دم عاریت چه ادبار و چه بخت چون جای دگر نهاد می باید رخت نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت
چون آب ز بالا بگراید سوی پستی وز پست چو آتش بگراید سوی بالا
فکندش بیک زخم گردون ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت
مرورا گشت گردن و سر و پشت سر بسر کوفته بکاج و بمشت
ای شریعت را قرار و ای مدیحت را مدار شهریار بامداری پادشاه با قرار دین و دانش را ز جبهۀ رای تو باشد فخور جور و بخشش را ز هیجۀ راد تو باشد مدار راح را هنگام لطف آموخت طبع تو شتاب خاک...
عنبر است آن حلقه گشته زلف او یا چنبر است چنبر است آری ولیکن چنبر اندر عنبر است اصل او از زنگ و بر یک اصل او سیصد شکن هر شکنجی را که بینی ز اصل او سیصد سر است هر سری را باز سیصد بند...
منگر تو بدو تا نشود دلت از راه ور سیر شدی ز دل برو کن تو نگاه ور درد نخواهی تو برو عشق مخواه عشق ار خواهی مکن دل از درد تباه
سروست و بت نگار من آن ماه جانور ار سرو سنگ دل بود و بت حریر بر
بتندید عذرا چو مردان جنگ ترنجید بر بارگی تنگ تنگ
کار زرگر به زر شود بر راه زر به زرگر سپار و کار بخواه
قویست دین محمد بآیت فرقان چنانکه حجت سلطان به رایت سلطان یمین دولت و پیراسته بتیغش ملک امین ملت و آراسته بدو ایمان ز خیر هرچه رسول خدای را خبرست همی نماید از سایۀ خدای عیان رسول گف...
ای ماه به روی لاله رنگ آمده ای از سینه و دل حریر و سنگ آمده ای گر تو به دهان و چشم تنگ آمده ای دلتنگ چرایی نه به جنگ آمده ای
تو جهانی دیگری جوهردرنگ آتش فعال آب نفع و بادصولت هم تو هفتی هم چهار ماه طلعت مهردولت زهره زینت تیرفهم مشتری اخلاق و بهرام آفت و کیوان دمار
بیک ماه بالا گرفت آن نهال فزون زانکه دیگر درختان بسال
بندیان داشت بی زوار و پناه برد با خویشتن بجمله براه
خدایگان بزرگ آفتاب ملک زمن امام عصر خداوند خسرو ذوالمن یمین دولت و دولت بدو قوی ز شرف امین ملت و ملت بدو تهی ز فتن بطبع رغبت نیکی کند چنانکه همی بطبع او نبرد دیو جز به نیکی ظن دراز...
ای روی تو چشم حسن را بینایی یغماست مرا قبله گر از یغمایی خندان گل سرخی و بت گویایی زینست که از بتان تو بی همتایی