شمارهٔ ۶۲
کوکنار از بس فزع داروی بی خوابی شود گر برافتد سایه شمشیر تو بر کوکنار

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
کوکنار از بس فزع داروی بی خوابی شود گر برافتد سایه شمشیر تو بر کوکنار
چو سر کفته شد غنچۀ سرخ گل جهان جامه پوشید همرنگ مل
لاله از خون دیده آغشته متحیر بماند و سرگشته
بفال نیک و بفرخنده روزگار جهان بسان دولت شاه جهان شدست جوان اگر ز گوهر ناسفته ابر شد چو صدف چرا شد از گل ناکشته دشت چون بستان فکند شادروانی بدشت باد صبا که تار و پودش هست از زبر جد...
رخ پاکتر از ضمیر صادق داری زلفین سیه چون دل فاسق داری بر خویشتنم بدین دو عاشق داری مؤمن سخن و وفا منافق داری
گشاده دارد بر زایرش دوازده چیز بدان صفت که نماند بجز بیک دیگر دلش چو دستش و عشرت چو طبع و رای چو روی عمل چو قول و زبان چون هنر و بدره چو زر
بزرینه جام اندرون لعل مل فروزنده چون لاله بر زرد گل
زان گشاید فقع که بگشادی زان نمایذ ترا که بنمادی
بدان گردیست آن سیمین زنخدان بدان خمیدگی زلفین جانان یکی گویی که از کافور گوییست یک گویی که هست از مشگ چوگان چه چیزست آن خط مشکین و آن لب که دارد رنگ راح و بوی ریحان یکی مانند مشک ا...
گر زلف تو سال و ماه لرزان بودی عنبر به بها همیشه ارزان بودی ور نه رخ تو به زلف پنهان بودی روز و شب ازو به نور یکسان بودی
نیست مانی ابر پس چون باغ ازو ارتنگ شد نیست آزر باد پس چون باغ ازو شد پرنگار چون درخت گل که هر چند ابر نوروزش همی بیشتر شوید مر او را بیشتر گردد نگار پیش ازین از گل گلاب آمد همی و ا...
سپه پهلوان بود با شاه جم بخم اندرون شاد و خرم ببم
هرچه یابی وزان فرومولی نشمرند از تو آن ببشکولی
لاله دارد توده توده ریخته بر پرنیان مشک دارد حلقه حلقه بافته بر ارغوان تخت بزازست یا رب یا فروزان لاله زار طبل عطارست یا رب یا شکفته بوستان گر نتابد زلف مشکین اندرو خود گم شود بافت...
خوبی ز رخ تو بر گرفته است پری رفتن ز تو آموخت مگر کبک دری جان شده را به مردگان باز بری گویی که دم پیمبر بی پدری
ز غیشه خوردن و از بی جوی و بی آبی گیای کو به چنان بود چون گیای شکر
بر آن راهداران جوینده کام یکی مهتری بد دیانوش نام
ساخت آنگه یکی بیوگانی هم بر آیین و رسم یونانی
شه مشرق و شاه زابلستانی خداوند اقران و صاحبقرانی بدولت یمینی بملت امینی مر این هر دو را اصل یمن و امانی تو محمود نامی و محمود کاری تو محمود رایی و محمود جانی زمانه دلست و تو او را ...
ای کاش من آن دو زلف عنبر برمی تا بر رخ او زمان زمان بگذرمی ای کاش من آن دو لعل چون شکرمی تا از دهن نوش تو می بر خورمی
وگر چو گرگ نپوید سمندش از گرگانج کی آرد آن همه دینار و آن همه زیور
یکی تیز پایی و دانوش نام گذشته برو بر بسی کام و دام
گل خندان خجل گردد بهاری که تو رنگ از بهار و گل به آری بسیم ومشک نازد جان ازیرا که سیمین عارض و مشکین عذاری نگار قندهاری قند لب نیست تو قندین لب نگار قندهاری بمشکین زلف شهر آشوب ماه...
شمشاد قد و نوش لب و عاج بری سنگین دل و سیمین ذقن و زر کمری هم سرو روان و هم بت کاشغری مر حورا را تو سخت نیکو پسری