شمارهٔ ۶۷
چورای کوره و داود و نامور چیپال چو دلهرا بخرو و دو صد هزار دگر

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چورای کوره و داود و نامور چیپال چو دلهرا بخرو و دو صد هزار دگر
هزاران بدش اندرون طاق و خم به بجکم درش نقش باغ ارم
ای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان کنی دست دست تست اگر با ساحران پیمان کنی گاه بر ماه دو هفته گرد مشک آری پدید گاه مر خورشید را در غالیه پنهان کنی گاه بی جوش از بر گلبرگ بر جوشی همی...
بر لاله ز مشگ زلف را گاه زدی وز شب دو هزار حلقه بر ماه زدی بر غالیه ای ماه رهی راه زدی وین راه بدان دو زلف کوتاه زدی
دلش نگیرد ازین کوه و دشت و بیشه و رود سرش نپیچد از این آب کند و لوره وخر
تو شیری و شیران به کردار غرم برو تا رهانی دلم را ز گرم
چو آفرید بتا روی تو ز دوده خدای مجوی فتنه و روی ز دوده را مزدای بعارض تو آن گرد مشک سوده بسست بچشم سرمه مکن خلق را بلا منمای بلای تافته جعدت بسست بر دل خلق متاب زلف و دگر بر بلا بل...
چون بر پایی بسرو سیمین مانی چون بنشینی بماه و پروین مانی آزاده بتا بدیده و دین مانی وز شیرینی بجان شیرین مانی
ملک چو اختر و گیتی سپهر و در گیتی همیشه باید گشتن چو بر سپهر اختر
بجوشیدش از دیدگان خون گرم بدندان همی کند از تنش چرم
ای جهان را دیدن تو فال مشتری کیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افکندی زره آن زره که کاشته است از غالیه بر ششتری آهوی بزمی تو با کبر پلنگانت چکار آهوان را ...
آفاق به پای آه ما فرسنگی ست وز آتش ما سپهر دودآهنگی ست در پای امید ماست هر جا خاری ست بر شیشه عمر ماست هرجا سنگی ست
چون حلقه ربایند بنیزه تو بنیزه خال از رخ زنگی بزدایی شب یلدا
بسی خیم ها کرده بود او درست مر این خیم های و را چاره جست
از غم تو بدل گریغش نیست هر چه دارد ز تو دریغش نیست
شدم به دریا غوطه زدم ندیدم در گناه بخت منست این گناه دریا نیست
بت که بتگر کندش دلبر نیست دلبری دستبرد بتگر نیست بت من دل برد که صورت اوست آزری وار و صنع آزر نیست از بدیعی ببوستان بهشت جفت بالای او صنوبر نیست چیست آن جعد سلسله که همی بوی عنبرده...
بر شست دو زلف حلقه بست آوردی تا چون ماهی دلم بشست آوردی اینوقت می از کجا بدست آوردی بی باده همش ز غمزه مست آوردی
بشاهنامه همی خوانده ام که رستم زال گهی بشد ز ره هفتخوان بمازندر
بدل گفت اگر جنگجویی کنم بپیکار او سرخ رویی کنم بگریند مر دوده و میهنم که بی سر ببینند خسته تنم
ایا شکسته سر زلف ترک کاشغری شکنج تو علم پرنیان شوشتری بزیر دامنت اندر بنفشه بینم و تو بنفشه را سپری یا بنفشه را سپری چنان مسیر اگر پیش او سپر شده ای ورش همی سپری پیش او مکن سپری بش...
شکفته شد گل از باد خزانی تو در باد خزانی بی زیانی همه شمشاد و نرگس گشتی ای دل چه چیزی مردمی یا بوستانی ز بوی موی پیچان سنبلی تو ز رنگ و روی رخشان ارغوانی چه کرده است آن سر زلف ببوی...
بر زلف مگر تهمت ناحق داری زیرا که بر آتشش معلق داری گر ماه بغالیه مطوق داری چون رنگ لبان می مروق داری
چگونه کرد مر آن دلهرای بیدین را نشانش چون کند از باز پیش در لوکر