شمارهٔ ۷۱
یکی دوستش بود توفان بنام بسی آزموده بنا کام و کام

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
یکی دوستش بود توفان بنام بسی آزموده بنا کام و کام
اندر شکن زلف مرا بشکستی وندر بندش دل مرا دربستی گویی که رسول نزد من چفرستی دل باز فرست کز رسولم رستی
چگونه گیرد پنجاه قلعۀ معروف یکی سفر که کند در نواحی لوهر
زن بد کنش معشقولیه نام نبودش جز از بد دگر هیچ کام
چو جای داد بود پادشاه دادگری چو جای نام بود شهریار ناموری یمین دولت و ملکی امین ملت و دین ز ذوالجلال به رحمت زمانه را نظری به قوت فلکی و به افسر ملکی به سیرت ملکی و به صورت بشری فو...
بر چهرۀ خوبت آفرین کرده کسی کس با تو شود ازین جهان دسترسی گر میزنم از آتش عشقت نفسی تا سوخته در جهان نمانند بسی
بلفظ هندو کالنجر آن بود معنیش که آهن است و بدو هر دم از فساد خبر
چو راهی بباید سپردن بگام بود راندن تعبیه بی نظام نقیبان ز دیدن بمانند کند گر ایشان همیشه نباشند غند
فریاد کنم زان سر زلف تو بسی کو کرد جهان بر دل من چون قفسی
چو ده دهی که بد و نیک وقف بود برو به زنگبار و به هند و به سند و چالندر
پدر گفت هر مس چرایی دژم نه همچون منی دلت مانده بغم که این آلت من که شد ساخته نگردد همی هیچ پرداخته
ای رخ نه رخی که لالۀ سیرابی ای لب نه لبی بنوش در عنابی ای غمزه به جادویی مگر قصابی تو غمزه نه ای که نرگس پر خوابی
تو چگونه رهی که دست اجل بر سر تو همی زند سر پاس
بآیین یکی شهر شامس بنام یکی شهریار اندرو شادکام فلقراط نام از در مهتری هم از تخم آقوس بن مشتری
گر زلف ترا رخ تو منزل نشدی تاریکی شب ز خلق زایل نشدی گر بر حکما وصف تو مشکل نشدی فرزانه ز دیدار تو بیدل نشدی
تاسه گردم ترا چو حق شنوی من نگویم رواست شو تو به تاس
هر آنجا که پاره شد از در درون شود استواری ز روزن برون
از حور بتی چون تو نزاید پسری چون سنگ دلی داری و گون سیم بری آمد دو لب ترا ز شکر نفری کز هر سخنی همی فشاند شکری
بلبل همی سراید چون بارید قالوس و قفل رومی و جالینوس
جزیره یکی بد بیونان زمین کروتیس بدنام و شهری گزین
خود فزاید همیشه مهر فروغ خود نماید همیشه گوهر اخش
مرا در دل این بود رای و گمان که کار من و تو بود همچنان کجا پیش از این کار افروتشال که بود الفتیشش هماره همال
تو نبینی که اسب توسن را بگه نعل بر نهند لبیش
کسی کرد نتوان ز زهر انگبین نسازد ز ریکاشه کس پوستین