شمارهٔ ۸
گفتم صنما دلم تو را جویان است گفتا که لبم درد تو را درمان است گفتم که همیشه از منت هجران است گفتا که پری ز آدمی پنهان است

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گفتم صنما دلم تو را جویان است گفتا که لبم درد تو را درمان است گفتم که همیشه از منت هجران است گفتا که پری ز آدمی پنهان است
وان پول سدیور ز همه باز عجب تر کز هیکل او کوه شود ساحت بیدا
درآمد در آن خانۀ چون بهشت بروز رش از ماه اردیبهشت
ببر آورد بخت پوده درخت من بدین شادم و تو شادی سخت
ای چون مغ سه روز بگور اندر کی بینمت اسیر بغور اندر
سده جشن ملوک نامدارست ز افریدون و از جم یادگارست زمین گویی تو امشب کوه طورست کزو نور تجلی آشکارست گر این روزست شب خواندش نباید و گر شب روز شد خوش روزگارست همانا کاین دیار اندر بهشت...
دندان و عارض بتم از من ببرد هوش کاین در نوش طعمست آن ماه مشکپوش جوشان شده دو زلف بت من بروی بر جانم بر آتش است از آن آمده بجوش اندر چهار چیزش دارم چهار چیز هر شب از آن ببردن دل گشت...
جهان خیره ماند ز فرهنگ او از آن برز و بالا و اورنگ او
خود فزاید همیشه گوهر اخش خود فزاید همیشه مهر فروغ
بدیشان نبد ز آتش مهر تیو بیک ره برآمد ز هر دو غریو
کجا من چشم دارم بر سخایت گل لاله نروید از سماروغ
یکی مهره بازست گیتی که دیو ندارد بترفند او هیچ تیو
ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغ کوه و بیشه جای کرده چون کلاغ کاغ کاغ
چو آمیغ برنا شد آراسته دو خفته سه باشند برخاسته
ناید زور هزبر و پیل ز پیشه ناید بوی عبیر و گل ز سماروغ
شب از حملۀ روز گردد ستوه شود پر زاغش چو پر خروه
گرفتم به جایی رسیدی به مال که زرین کنی سندل و سندلک
بفرمود تا آسنستان پگاه بیامد بنزدیک رخشنده ماه بدو داد فرخنده دخترش را بگوهر بیاراست اخترش را
ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک
نشستند بر گاه ماه شاه چه نیکو بود گاه را شاه و ماه
به مستحقان ندهی هرآنچه داری و باز دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک
گرانمایه کاری بفر و شکوه برفت و شدند آن بآیین گروه
بکوه ساوه ساده ز تو مرگ بر نخواهد گشت همی دراید در روی تو از آن آژنگ اگر نخواهی بر دشت ساوه شو بنشین وگر بخواهی درشو بقلعۀ بشلنگ
کف یوز پر مغز آهو بره همه چنگ شاهین دل گودره