شمارهٔ ۱۱
سپه کشید چه از تازی و چه از بلغار چه از برانه چه از آبکند و از فاراب

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سپه کشید چه از تازی و چه از بلغار چه از برانه چه از آبکند و از فاراب
تنی چند از موج دریا برست رسیدند نزدیکی آبخوست
گرد پرگار چرخ مرکز بست شبه مرجان شد و بلور جمست
بگویش که من نامه ای نغزناک فراز آوریدستم از مغز پاک
ماه رخسارش همی در غالیه پنهان شود زلف مشکینش همی بر لاله شادروان شود دردم آن روی است و درمانم هم از دیدار او دیده ای دردی که در وی بنگری درمان شود نه شگفتست ار بگردد زلف جانان جانو...
ز خون دشمن او شد ببحر مغرب جوش فکند تیغ یمانش رخش در عمان
ز میغ نزم کزان روز روشن از مه تیر چنان نمود که تاری شب از مه آبان
کنند واجب جذری هم اندر آن ساعت بهر شبی و سپارد بناقد وزان
ز بهر سور ببزم تو خسروان جهان همی زنند شب و روز ماه بر کوهان
چو بر روی ساعد نهد سر به خواب سمن را ز پیلسته سازد ستون
جلالش بر نگیرد هفت کشور سپاهش بر نگیرد هفت گردون
زان ملک را نظام و ازین عهد را بقا زان دوستان بفخر و ازین دشمنان شمان
از آرزوی روی گل و روی دوستان زرین شدست روی من و روی بوستان
چون سیم سفچه شاخ درختان جویبار چون زر خفچه برگ درختان بوستان گر بوستان بباد خزان زرد شد رواست اندی که سرخ ماند روی خدایگان
دریا گر آن بود که بدو در گهر بود دریاست مدح گوی خداوند را دهان در زیر امر اوست جهان و جهان خود اوست یا رب خدایگان جهانست یا جهان
معشوقه خانگی به کاری ناید کاو دل ببرد رخ به کسی ننماید معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان آید و کوبان آید
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب لالۀ سنبل حجابی یا مه عنبر نقاب
بصد جای تخم اندر افکند سخت بتندید شاخ برآور درخت
سرد آهش چو زنگیانی زشت که ببیزند خردۀ انگشت
از دل و پشت مبارز می بر آید صد تراک کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ
نگر به لاله و طبع بهار رنگ پذیر یکی برنگ عقیق و دگر ببوی عبیر چو جعد زلف بتان شاخهای بید و خوید یکی همه زره است و دگر همه زنجیر درخت و دشت مگر خواستند خلعت زا بر یکی طویلۀ گوهر دگر...
آبست و زعفران حسد تو که حاسدت بر چشم چشمه دارد و بر چهره زعفران
نا داده سود باشد و داده زیان بخلق او داده سود بیند و نا داده را زیان
آن چه روی است آن شکفته گردش اندر گلستان وان چه جراره است خفته سال و مه بر گل ستان