شمارهٔ ۸۹
به هیچ در نروی تا در آن نیابی سود به هیچکس نروی تا در آن نبینی رنگ

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به هیچ در نروی تا در آن نیابی سود به هیچکس نروی تا در آن نبینی رنگ
نه از خواب و از خورد بودش مزه نه بگسست از چشم او نایزه
گل بر رخ توست و چشم من غرقه به آب من تافته و زلف تو پیچیده به تاب زلف تو بر آتش است و من گشته کباب بی خواب من و نرگس تو مایه خواب
بایسته یمین دول آن قاعدۀ ملک شایسته امین ملل آن خسرو دنیا
بچشم اندرون دیده از رون اوست بجسم اندرون جنبش از خون اوست
زان مثا حال من بگشت و بتافت که کسی شال جست و دیبا یافت
نه تن بودند از آل سامان مشهور هر یک به امارت خراسان مأمور اسماعیلی و احمدی و نصری دو نوح و دو عبدالملک و دو منصور
باد نورزی همی در بوستان بتگر شود تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود باغ همچون کلبۀ بزاز پر دیبا شود باد همچون طلبۀ عطار پر عنبر شود سونش سیم سپید از باغ بردارد همی باز همچون عارض خو...
ای بر سر خوبان جهان بر سرهنگ پیش دهنت ذره نماید خرچنگ
فلاطوس برگشت و آمد براه بر حجرۀ وامق نیکخواه
چو دیلمان زره پوش شاه مژگانش بتیر و زوبین بر پیل ساخته خنکال
پدر داده بودش گه کودکی به آذار طوس آن حکیم ذکی به مرگ خداوندش آذار طوس تبه کرد مر خویشتن بر فسوس
هیون چو جنگ بر آورد و یون فکند بر او بگوش جنگ نماید همی خیال دوال
ز جوی خورا به چه کمتر بگوی که بسیار گردد بیکبار اوی بیابان از آن آب دریا شود که ابر از بخارش ببالا شود
مگر ز چشمۀ خورشید روز دولت تو ندید خواهد تا روزگار حشر زوال
درو آب چشمه در او آب جوی که رنجه نبودی درو آب جوی
شاها هزار سال بعز اندرون بزی وانگه هزار سال بملک اندون ببال
چنان دان که این هیکل از پهلوی بود نام بتخانه ار بشنوی
بدان ماند بنفشه بر لب جوی که بر آتش نهی گوگرد بفخم
لب بخت پیروز را خنده ای مرا نیز مرو ای فرخنده ای
چرا بگرید زار ار نه غمگنست غمام گریستنش چه باید که شد جهان پدرام
سخاوت تو ندارد درین جهان دریا سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام
عجب دو چیز بیک چیز داد یک چیزش بملک داد سر تیغ او قرار و قوام
دو چیز را حرکاتش همی دو چیز دهد علوم را درجات و نجوم را احکام