شمارهٔ ۱۴
روسبی را محتسب داند زدن شاد باش ای روسبی زن محتسب

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
روسبی را محتسب داند زدن شاد باش ای روسبی زن محتسب
چو شب رفت و بر دشت پستی گرفت هوا چون مغ آتش پرستی گرفت
آن صنم را ز گاز و ز نشکنج تن بنفشه شد و دو لب نارنج
خداوندا همی خواهم که از دل تو را تا عمر دارم می ستایم ولیکن از دم جور زمانه برنجید این دل مانده نمایم حریف نیم مست امروز ناگه درآمد بامدادان در سرایم ندارم باده بی زر کم فروشند ازی...
چه چیزست رخساره و زلف دلبر گل مشگبوی و شب روز پرور گل اندر شده زیر نورسته سنبل شب اندر شده زیر خورشید انور همانا که خورشید رنگ لبش را بدزدد که بخشد بیاقوت احمر رخش گلستانست و میگون...
جزوی و کلی از دو برون نیست آنچ هست جز وی همه تو بخشی و کلی همه خدای من از خدای و از تو همی خواهم این دو چیز تا او ترا بقا دهد و تو مرا قبای
چون دو رخ او گر قمرستی بفلک بر خرشید یکی ذره ز نور قمرستی چون دو لب او گر شکرستی بجهان در صد بدرۀ زر قیمت یک من شکرستی
فغان از آن دو سیه زلف و غمزگان که همی بدین زره ببری و بدان ز ره ببری
خوارزم گرد لشکرش ار بنگری همی بینی علم علم تو بهر دشت و کردری
الا تا همی بتابد بر چرخ کوکبی الا تا همی بماند بر خاک پیکری
جهانرا اگر چه هست فراوان کده رسد هم از بندگانش هر کده را کدیوری
من طالب خنج تو شب و روز اندر پی کشتنم چرایی
ز پالان فزونست ریش رشید تنیده در آن خانه صد دیو پای
شکرک از آن دو لبک تو بچنم اگر تو یله کنی به سرک تو که بزنمت به پدر اگر تو گله کنی
ای مایۀ طربم و آرام روز و شبم من خنج تو طلبم تو رنج من طلبی
تا نسرایی سخن دهانت نبود تا نگشایی کمر میانت نبود تا از کمر و سخن نشانت نبود سوگند خورم که این و آنت نبود
گفتم که چیست بر رخت آن زلف پر زتاب گفتا ببوی و رنگ عبیرست و مشگ ناب
مرا هرچه ملک و سپاهست و گنج همی زان تست و ترا زوست خنج
بیوفا هست دوخته بدو نخ بد گهر هست هیزم دوزخ
شادی و بقا بادت و زین بیش نگویم کاین قافیۀ تنگ مرا نیک بپیخست
غنودستند بر ماه منور خط و زلفین آن بت روی دلبر یکی را سنبل نو رسته بالین یکی را لالۀ خود روی بستر ز مشکین جعد زنجیرست گویی ز عنبر حلقۀ زلفین چنبر یکی را نقرۀ بی بار نافه است یکی را...
آن لب نمزم گرچه مرا آن سازد زیرا که شکر چون بمزی بگدازد چشمم ز غمانش زرگری آغازد تا بگدازد عقیق و بر زر یازد
خدایگانا امشب نشاط ساز بدانک پدرش ز آهن بودست و مادرش حجرست بصورت شجری و ز خفچه او را برگ که از عقیق و ز یاقوت بار آن شجرست زبانه هاش چو شمشیر های زر اندود کزو به جان خطرست ار چه ز...
بجوشید لشکر چو مور و ملخ کشیدند از کوه تا کوه نخ زمینی همه روی او دیولاخ بدیدن درشت و به پهنا فراخ