شمارهٔ ۱۶
چون برون جست مرز از سوراخ شد سموره بنزد او گستاخ

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چون برون جست مرز از سوراخ شد سموره بنزد او گستاخ
نمرود به گاه پور آذر می گفت خدای خلق ماییم جبار به نیم پشه او را خوش داد سزا که ما گواییم
پدید آرد آن سرو بیجاده بر همی گرد عنبر به بیجاده بر ز روی و ز بالا و زلف و لبش خجل شد گل و سرو و مشک و شکر بت و ماه را نام خوبی مده که او از بت و مه بسی خوبتر گره دار زلفش حجاب سمن...
نافه دارد زیر اندر گشاده بی شمار لاله دارد زیر نافه در شکسته صد هزار خانمان از رنگ و بوی او همیشه چون بهشت روزگار از تار و پود او شکفته چون بهار چشم زی رویش نگه کرد اندرو لاله شکفت...
گفتم چشمم ز بس کز او خون آید از لاله به رنگ و سرخی افزون آید گفت آن همه خون نبد که بیرون آمد کز رنگ رخم اشک تو گلگون آید
غزل رودکی وار نیکو بود غزلهای من رودکی وار نیست اگر چه بکوشم بباریک وهم بدین پرده اندر مرا بار نیست
سخنور چو رای روان آورد سخن بر زبان ردان آورد
چون بیامد بوعده بر سامند آن کنیزک سبک زبام بلند برسن سوی او فرود آمد گفتی از جنبشش درود آمد جان سامند را بلوس گرفت دست و پای و سرش ببوس گرفت
آمد ای شاه دوش ناگاهان فیلسوفی به نزد من مهمان پاک چون رای تو ز دوده خرد تیز چون تیغ برگشاده زبان گفت با من ز هر دری و شنید از کم و بیش و آشکار و نهان از علوم و کلام وز تفسیر از نج...
از بوسه تو مرده با روان تانی کرد وز چهره دل پیر جوان تانی کرد رخ گاه گل و گه ارغوان تانی کرد وز غمزه فریب جاودان تانی کرد
نزدیک عقل جمله درین عهد باورست کامروز همچو جهل خرد زشت و آورست
برو جست عذرا چو شیر نژند بزد دست و چشم ادانوش کند
از تک اسب و بانگ نعرۀ مرد کوه پر نوف شد هوا پر گرد
به لیف خرما پیچیده خواهمت همه تن فشرده خایه به انبر بریده کیر به گاز
رامش افزای باد و نیک اختر بر ملک اورمزد شهریور نامور میر نصر ناصر دین بوالمظفر که عزم اوست ظفر رؤیت و خلق اوست جان و خرد عزم و توفیق او قضا و قدر تا نبینی و نشنوی سخنش سخت بی فایده...
ای ماه سخنگوی من ای حورنژاد از حسن بزرگ کودک خرد نزاد در سحر به دلبری شده ستی استاد این ساحری از که داری ای دلبر یاد
ستی پس پشت پشت بستی بستست پیش پشتی ستی بسی بنشستست
اگر بر سر مرد زد در نبرد سرو قامتش بر زمین پخچ کرد
پادشاهی که با شکه باشد حزم او چون بلند که باشد
از صفات حرام لفظی را باز گردان و پس مصحف کن چون بدانی که آن مصحف چیست ضد او گیر و نقش بر کف کن بودن دال پیش او بنگار عرب اندر عجم مؤلف کن
ای پری روی آدمی پیکر رنج نقاش و آفت بتگر تیرگی مر خط ترا بنده است روشنایی رخ ترا چاکر جادویی غمزۀ ترا تبع است نیکویی چهرۀ ترا لشکر روی و مویت مرا ز ماه و ز مشک بی نیازست ار کنی باو...
از مشک نگر که لاله بنگاه گرفت زو طبع غمی دراز و کوتاه گرفت بر ماه به شست زلفکان راه گرفت گیرند به شست ماهی او ماه گرفت
من ز تیم تو بتیمار گرفتار شدم تو بتیمار مهل باز به تیم آر مرا
زنی مرتن شاه را بد بلا زن بد کنش نام او ماشلا