شمارهٔ ۲
نتوان ساخت از کدو گوداب نه ز ریکاشه جامۀ سنجاب

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نتوان ساخت از کدو گوداب نه ز ریکاشه جامۀ سنجاب
آمد آن رگ زن مسیح پرست شست الماسگون گرفته بدست طشت زرین و آب دستان خواست بازوی شهریار را بربست نیش بگرفت و گفت عز علیک این چنین دست را که یارد خست سر فرو برد و بوسه ای بر داد وز سم...
چنان باشد بر او عاشق جمالا که خوبی را ازو گیرد مثالا اگر خالی شد از شخصش کنارم خیالش کرد شخصم را خیالا بدی را از که رنج آید که خوبان بیارامند در ظل ظلالا من از بس حیلت چشمش بدانم ک...
حورات نخوانم که تو را عار بود حورا بر تو نگار دیوار بود آن را که چنین لطیف دیدار بود حقا که بر او عشق سزاوار بود
درد مرا بگیتی دارو پدید نیست دردی که از فراق بود درد بی دواست گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست
ز بس کش بخاک اندرون گنج بود ازو خاک پی خسته خوسته را رنج بود
هر که بر درگه ملوک بود از چنین کار با خدوک بود
ای ترک به حرمت مسلمانی کم بیش به وعده ها نبخسانی
اگر به تیر مه از جامه بیش باید تیر چرا برهنه شود بوستان چو آید تیر وگر زره نبرد باد بر هوای لطیف چنین که برد زره پاره ها صغیر و کبیر وگر فرو شود آهن بآب و طبع اینست چرا برآید جوشن ...
از مشک حصار گل خود روی که دید بر گل خطی ز مشک خوشبوی که دید گل روی بتی با دل چون روی که دید بر پشت زمین نیز چنین روی که دید
ز راستی و بلندی که مر ترا بالاست به وصفت اندر معنی بلند گردد و راست
ز بس کینه جوی و دژ آهنگ بود فراخای گیتی برو تنگ بود
گفت کاین مردمان بی باکند همه همواره دزد و چالاکند
بهارش تویی غمگسارش تویی درین تنگ زندان زوارش تویی
بدان ماند که یزدان گرو گر جهانی نو بر آورده است دیگر چو کشمر بوم او پر سرو و با حسن چو کشمیر اصل او پر نقش و با فر نه نقش از بن نباشد جز بکشمیر نه سرو از بن نباشد جز بکشمر بدو اندر...
بت گونه از آن بت حصاری گیرد شب گونه از آن زلف بخاری گیرد آن دل که بسش عزیز می داشتمی کی دانستم ز من به خواری گیرد
اگر چه تنها باشد همه جهان با اوست و گرچه با او باشد همه جهان تنهاست گناه دشمن پوشد چو تیره گشت بعفو بچیرگی در عفو از شمایل حکماست عجب مدار ز من گر مدیح او گویم که هرک گوید جز من بم...
ز دریا بخشکی برون آمدند ز بر بر سوی زیفنون آمدند
دل پهلو پسر بساز آورد ساز مهرش همه فراز آورد
چنین نماید شمشیر خسروان آثار چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار به تیغ شاه نگر نامه گذشته مخوان که راستگوی تر از نامه تیغ او بسیار چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد شود پذیره دشمن به جست...
چون نار رخی ز نور پرمایه که دید گسترده به روز بر ز شب سایه که دید بر توبه بر از گناه پیرایه که دید ایمان و نفاق هر دو همسایه که دید
بمجلس اندر کان بت مرا شراب دهد به من نشاط و به بدخواه من عذاب دهد یکی چنانکه خدایش همه عذاب دهد یکی چنان که خدایش همه صواب دهد گمان برم که بمن آفتاب خواهد داد بلی چو ساقی مه باشد آ...
سلیسون شه فرخ اخترش بود فلقراط شه را برادرش بود
بر سر باد تند و موج بلند تا بیک آبخوستشان افکند