شمارهٔ ۲۳ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن سبکتکین
چگونه برخورم از وصل آن بت دلبر که سوخت آتش هجرش دل مرا در بر طمع کند که ز معشوق برخورد عاشق بدین جهان نبود کار ازین مخالف تر از آنکه عاشق نبود کسی که دل ندهد چو داد دل نتواند گرفت ...

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چگونه برخورم از وصل آن بت دلبر که سوخت آتش هجرش دل مرا در بر طمع کند که ز معشوق برخورد عاشق بدین جهان نبود کار ازین مخالف تر از آنکه عاشق نبود کسی که دل ندهد چو داد دل نتواند گرفت ...
رخسار تو را لاله و گل بار که داد وآن سنبل نورسته به گلنار که داد وآن روز به دست آن شب تار که داد وآن یار سزا را به سزاوار که داد
غلیواج از چه میشوم است از آنکه گوشت برباید هما ایرا مبارک شد که قوتش استخوان باشد
چو از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود
فعل آلوده گوهر آلاید از خم سر که سر که پالاید هر کجا گوهری بدست بدیست بدگهر نیک چون تواند زیست بد ز بد گوهران پدید آید هر کسی آن کند کزو زاید
جمال لفظ فزای و کمال معنی گیر به رسم تهنیت عید از آفرین امیر خدایگانی کز قوت خرد دل او بدست طبع نبودست هیچگونه اسیر یمین دولت خوانندش این چگونه بود که دست و دولت هر دو بدست اوست مش...
چون باد بر آن زلف عبیری گیرد آفاق دم عود قمیری گیرد گل با رخ او به رنگ سیری گیرد بددل به امید او دلیری گیرد
مشکین شود چو باد بزلف تو بگذرد عاشق شود کسیکه بروی تو بنگرد بر غالیه بماند بر عارض تو باد گاهش برو بمالد و گه باز بسترد گر پشت یابد از رخ تو لاله بشکفد وز بیم غمزگان تو نرگس بپژمرد...
نگاری کزو بت نمونه شود بیارایی او را چگونه شود
لشکر شادبهر در جنبید نای رویین و کوس بغر نبید
به از عید نشناسم از روزگار نه از مدح خسرو به آموزگار خداوند عالم کزو وقت ما همه ساله عیدست لیل ونهار یمین و امین اختر یمن و امن که یمنش یمین است و امنش یسار یمینی که دولت بدو کارگر...
تا در دو جهان قضای معبود بود تا خلق جهان و چرخ موجود بود گر ملک بود به دست محمود بود ور سعد بود به دست مسعود بود
بگرد ماه بر از غالیه حصار که کرد بروی روز بر از تیره شب نگار که کرد نبود یار بطبع و بجنس ظلمت و نور بروی خوب تو این هر دو چیز یار که کرد ترا که کرد بتا از بهار خانه برون جهان بروی ...
ز گرمی بر آن کوکبه بانگ زد که آن بانگ تب لرزه بر مانگ زد
هر که را راهبر ز غن باشد منزل او بمرزغن باشد
مراد عالم و شاه زمین و گنج هنر قوام ملک و نظام هدی و فخر بشر یمین دولت و دولت بدو فزوده شرف امین ملت و ملت بدو گرفته خطر چهار چیز بود در چهار وقت نصیب خدایگان جهانرا چو کرد رای سفر...
شاه حبش است زلفت ای بدر منیر از عنبر تاج دارد از لاله سریر تو شسته همی کنی گل سرخ به قیر من شسته همی کنم به خوناب زریر
دلبر صنمی دارم شکر لب و مرمر بر مرمر ز برش خیزد شکر ز لبش بارد عنبر به خم زلفش عبهر به دل چشمش خنجر سر مژگانش عرعر به قدش ماند بتگر نکند چون او پیکر چو پری دارد
پریچهرگان رزم را دلپسند بپولاد پوشیده چینی پرند
با درفش ار تپانچه خواهی زد باز گردد بتو هر آینه بد
اگر چه کار خرد عبرت است سرتاسر نگر چگونه نماید همی خرد بعبر ز کار خسرو مشرق خدایگان بزرگ یمین دولت و پشت هدی و روی ظفر بمعدنی که همی وهم حاسبان نرسد همیرساند شاه جهان سپاه و حشر ز ...
ای سرو روان و بار آن سرو قمر سروت قد و سیمین بر و چهره چو قمر ماهی تو اگر بخنددی ماه از ابر سروی تو اگر ببنددی سرو کمر
ای دریغا کزین منور جای زیر خاک مغاک باید شد پاک ناکرده تن ز گرد گناه پیش یزدان پاک باید شد با چنین خاطری چو آتش و آب باد پیمود و خاک باید شد
سزد ار چه او نیز تکبر کند که شه نیکویی با کسندر کند