شمارهٔ ۲۸
آب و آتش بهم نیامیزد بالوایه ز خاک بگریزد

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آب و آتش بهم نیامیزد بالوایه ز خاک بگریزد
ز عشق خویش مگر زلف آن پری رخسار شکسته شد که چنین چفته گشت چنبروار زره نبود و زره شد ز بس گره که گرفت شب سیاه که دید از گره زره کردار ز بسکه لعب نماید ز بسکه بوی دهد گهی مشعبد خوانن...
سیمین بر تو سنگ بپوشد به سمور زلفت به شبه همی کند نقش بلور ای با لب طوطیان و با کشی گور حسن تو همی مرده برآرد از گور
گر چو شته دلت بیفشارند قطره ای خون ازان برون ناید
همه نام کینشان بپرخاش مرد دل جنگجوی و بسیج نبرد همی توختند و همی تاختند همی سوختند و همی ساختند
هر که را رهبری کلاغ کند بی گمان دل بدخمه داغ کند
عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فر جامه ای کش ابره از مشکت وز آتش آستر طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سال و آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفه تر چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه هاش...
شنگرف چکانیده تو را بر شکر است مشکین زلفت شکسته گرد قمر است حورات مگر مادر و غلمان پدر است کاین صورت تو ز آدمی خوب تر است
عصا بر گرفتن نه معجز بود همی اژدها کرد باید عصا
ز فزیدیوس و ز دیفیریا چه مایه شبه شد به لوقاریا
شاه غزنین چو نزد او بگذشت چون دویزه بگردش اندر گشت
که تنگ و آذرم دارد و مرد بدسلب است پسرش باز فضولست و مرد وسواسا
هر سؤالی کز آن لب سیراب دوش کردم همه بداد جواب گفتمش جز شبت نشاید دید گفت پیدا بشب بود مهتاب گفتم از تو که برده دارد مهر گفت از تو که برده دارد خواب گفتم از شب خضاب روز مکن گفت بر ...
آمد بر من که یار کی وقت سحر ترسنده ز که ز خصم خصمش که پدر دادمش دو بوسه بر کجا بر لب بر لب بد نه چه بد عقیق چون بد چو شکر
گولی تو از قیاس که گر بر کشد کسی یک کوزه آب ازو بزمان تیره گون شود
به فرزند باقیست کام پدر به فرزند زنده ست نام پدر نه من کمتر از اندر وسم بمهر نه هارو و نه نیز عذرا بچهر
تیز شد عشق و در دلش پیچید جز غریو و غرنگ نپسیچید
بهار زینت باغی نه باغ بلکه بهار بهار خانۀ مشکوی و مشکبوی بهار سرشت طبعش را هر چهار طبع هواست نهاد سالش را هر چهار فصل بهار ز رنگ صورت او کارنامۀ نقاش ز بوی تربت او بارنامۀ عطار هوا...
ای شب نکنی این همه پرخاش که دوش راز دل من مکن چنان فاش که دوش دیدی چه دراز بود دوشینه شبم هان ای شب وصل آنچنان باش که دوش
فغان زان پریچهر عیار یار که با منش دایم به پیکار کار دو زلف سیاهش بماند بدان که دو زاغ دارد بمنقار قار دهانی چو یک نار دانه دو نیم مرا هست در دل از آن نار نار بنزد بزرگان بزرگم ولی...
به افرنجه افراطن نامدار یکی پادشاهی بدی کامکار
نکند میل بی هنر بهنر که بیوسد ز زهر طعم شکر
گه آن آراسته زلفش زره گردد گهی چنبر گه آن پیراسته جعدش ببارد مشگ و گه عنبر رخی چون نو شکفته گل همه گلبن برنگ مل همه شمشاد پر سنبل همه بیجاده پر شکر برو از نیکویی معنی بغمز از جادوی...
چون بگشایی به خنده آن چشمه نوش شکر به فغان آید و پروین به خروش وز چشم بدش در آن دو زلفین بپوش کو غارت کرد کلبه مشک فروش