شمارهٔ ۳۲
حکایت کند نرگس اندر چمن ز چشم دلارام روز خمار ز مینا یکی شاخ دیدی لطیف درم برگ آن شاخ و دینار بار چو فیروزه بر آینۀ آبگیر بر آورده نیلوفر سازگار چو کافر سیه روی بر گرد او ز دوده سن...

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسیگوی بلخ، مشهور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملکالشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت. دولتشاه سمرقندی در تذکرهٔ خویش در باب عنصری چنین مینویسد: «مناقب و بزرگواری او اظهر من الشمس است و سرآمد شعرای روزگار سلطان محمود بوده و او را ورای طورِ شاعری فضایل بسیار است. و بعضی او را حکیم نوشتهاند. چنین گویند که در رکاب سلطان محمود همواره چهارصد شاعرِ متعین ملازم بودندی و پیشوا و مقدم طایفۀ شعرا استاد عنصری بود، و همگان بر شاگردی او مقرّ و معترف بودند و او را در مجلس سلطان منصب ندیمی با شاعری ضمّ بود و پیوسته مقامات و غزوات سلطان نظم کردی. او را قصیدهای است مطوّل قریب به یکصد و هشتاد بیت که مجموع غزوات و حروب و فتوح سلطان را در آن قصیده به نظم آورده. و در آخر سلطان محمود استاد عنصری را مثالِ ملکالشعرایی قلمرو خود ارزانی داشت و حکم فرمود در اطراف ممالک هر کجا شاعری و خوشگویی باشد سخن خود بر استاد عرضه دارد تا استاد غث و ثمین آن را منقح کرده، در حضرت اعلی به عرض رساند؛ و همه روز مجلس استاد عنصری، شعرا را مقصدی معیّن بود، و او را جاهی و مالی عظیم بدین جهت جمع شده، و فردوسی او را در نظم شاهنامه تحسین بلیغ میکند و آن حکایت به جایگاه خود خواهد آمد، و الله و اعلم.» که این ادعا نمیتواند درست باشد. ابیات مرتبط با عنصری متاخر و الحاقی هستند، در شاهنامهای که به کوشش استاد خالقی مطلق گردآوری شده و نزدیکترین به اثر اولیه است هیچ بیتی مرتبط با عنصری دیده نمیشود. حتا به نظر میرسد یکی از دلایل عمدهی نادیده گرفته شدن شاهنامه از سمت سلطان محمد بدگوییهای شاعران دربار خصوصا عنصری به دلیل حسادت بوده است. اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت میرسد که به نقل از مجمعالفصحا اصل این دیوان سیهزار بیت بوده است و شامل قصیده، غزل، رباعی، قطعه، ترکیببند، و مثنوی است. بیشتر قصیدههای او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی است. در قصیدهها و غزلهای عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیدههای عنصری بی مقدمه است و بیشتر به وصف میپردازد. مهمترین مثنویهای عنصری عبارتند از: وامق و عذرا، شادبهر و عینالحیات، و سرخبت و خنگبت. آثار این شاعر بزرگ بر اساس کتاب دیوان عنصری بلخی به تصحیح و مقدمهٔ دکتر سید محمد دبیر سیاقی انتشارات کتابخانۀ سنائی و به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
حکایت کند نرگس اندر چمن ز چشم دلارام روز خمار ز مینا یکی شاخ دیدی لطیف درم برگ آن شاخ و دینار بار چو فیروزه بر آینۀ آبگیر بر آورده نیلوفر سازگار چو کافر سیه روی بر گرد او ز دوده سن...
سخن مر سری را کند تاجدار سری را کند هم سخن چاه دار
روز پیکار و روز کردن کار بستدندی ز شیر شرزه شکار
گر نه مشکست از چه معنی شد سر زلفین یار مشک بوی و مشک رنگ و مشک سای و مشک بار ار دل ما را ببست او خود چرا در بند شد ور قرار ما ببرد او خود چرا شد بیقرار ور نشد ابروش عاشق چند باشد گ...
خورشید خراسان و خدیو زابل از نخشب و کش بهار گردد کابل غل بر یبغو نهاد و پل بر جیحون جیحون به پل دارد و یبغوی به غل
تو گفتی ز اسرار ایشان همی فرستد بدو آفتاب اسکدار
چو میروک را بال گردد هزار برآرد پر از گردش روزگار بکاوید کالاش را سر بسر که داند که چه یافت زرو گهر برآرندۀ گرد گردان سپهر همو پرورانندۀ ماه و مهر
مثل مو بود بدین اندر مثل زو فرین و آهن در
اتفاق افتاد پنداری مرا با زلف یار همچو او من گوژپشتم همچو او من بیقرار تافتست آن زلف پر دستان و من زو تافته چون میان ما بپیوندد زمانی روزگار تاب او بر تاب من عنبر ببار آرد همه تاب ...
هم غالیه زلفینی و هم سیم اندام هم روی نکو داری و هم نیکو نام دو لب چو مدام داری و زلف چو دام من مانده به دام دایم از بهر مدام
تویی آن داور محکم که از دادش بنی آدم بیارامیده در عالم چو مؤمن در حق شیذر
که فرخ منوس آن شه دادگر که بد پادشاه جهان سریسر جدا ماند بیچاره از تاج و تخت بدرویشی افتاد و شد شور بخت سر تخت بختش برآمد بماه دگر باره شد شاه و بگرفت گاه
بارگی خواست شاد بهر شکار بر نشست و بشد بدیدن شار
ایا شنیده هنرهای خسروان به خبر بیا ز خسرو مشرق عیان ببین تو هنر دروغ زیر خبر دان و راست زیر عیان اگر دروغ تو نیکوست راست نیکوتر اگر به طلعت گویی خجسته طلعت او همی ز طلعت خورشید بیش...
سه چیز ببرد از سه چیز تو وصال از رخ گل و از لب مل و از روی جمال سه چیز ببرد از سه چیزم همه سال از دل غم و از رخ نم و از دیده خیال
بگیر ای شاه آزادت ملک طبع و ملک زاده ز دست دلبران باده در این هرمرد شهریور
دمان همچنان کشتی مارسار که لرزان بود مانده اندر سنار
گاه اقبال آبگینه خنور بستاند ز تو عدو به بلور
چهار پایی کش پیکر از هنر هموار نگار گر ننگارد چو او به خامه نگار جهنده ای که همی برق ازو برد جستن رونده ای که همی باد ازو برد رفتار رود چنانکه رود گوی روزگار از کف جهد چنانکه جهد ی...
گفتم صنما پیشه تو گفت ستم گفتم نگری به غمگنان گفتا کم گفتم که به زر بوسه دهی گفت دهم گفتم به جز از بوسه دهی گفت نعم
بسوی خورابه رایت کشید که بد خانه ای مستقر و مقر
یکی پادشا بود در نیمروز که از داد دیدی بزرگی و روز بگنج اندرش ساخته خواسته بجنگ اندرش لشکر آراسته
گفتم این و گریختم ز عسس شاه شطرنج را نگیرد کس
نوروز فراز آمد و عیدش باثر بر نز یکدیگر و هر دو زده یک بدگر بر نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین دهقان جهان دیده ش پرورده ببر بر آن زیور شاهانه که خورشید برو بست آورد و همی خواهد بستن...