شمارهٔ ۱ - ذوق دریوزه!
نه از آن دیر بخشد ایزد کام که دهد جلوه کبریایی را زان توقف کند که دریابی ذوق در یوزه گدایی را
۳۹ شعر از عرفی شیرازی
نه از آن دیر بخشد ایزد کام که دهد جلوه کبریایی را زان توقف کند که دریابی ذوق در یوزه گدایی را
صد شکر که فخر دوده جاه در دامن دایه بقا زاد دریای توجه شهنشاه بنگر که چه دربی بها زاد این قطره شود هزار چشمه کز چشمه فیض کبریا زاد این دانه شود هزار خوشه کز کشته سایه خدا زاد از تر
ملاف عرفی از این ترهات و ژاژ مخای گرفتم آنکه کلام تو سلسبیلی کرد ز شعر دم مزن آواز قدس را بشنو که شعر روی تو را در زمانه نیلی کرد ز منجنیق ملامت در آتش افکندت مگو در آتش او گوهرم خ
دی کسی گفت که سعدی گهراندوز سخن قطعه ای گفته که اندیشه بدان می نازد گفتم این گوش بدان نغمه سزد گفت آری اینک از پرده عنان سوی تو می اندازد سخن از عشق حرام است بر آن بیهده گو که چو د
بیا ای بخت سرگردان و بنشین بزیر سایه سرو وگل و بید که درباغی فروچیدیم محفل که در وی عندلیبی کرده ناهید کدامین باغ باغ وصل یاری که آبش میرود درجام جمشید زهی باغی که برگ لاله او زند