شمارهٔ ۱ - ساقی نامه
بیا ساقی آن تشنگی را بسنج پس از آرزوی دل ما مرنج که مستیم و ترک ادب میکنیم ز جام تو بوسی طلب میکنیم بده ساقی آن باده جام سوز صلاحیت آموز و اسلام سوز برقص از پی برقع و مقنعه که خمیا
۲۹ شعر از عرفی شیرازی
بیا ساقی آن تشنگی را بسنج پس از آرزوی دل ما مرنج که مستیم و ترک ادب میکنیم ز جام تو بوسی طلب میکنیم بده ساقی آن باده جام سوز صلاحیت آموز و اسلام سوز برقص از پی برقع و مقنعه که خمیا
بود تو مقصود وجودست بس جز تو همه گفت و شنود است و بس کعبه تویی و آنهمه راه تواند چشم تویی جمله نگاه تواند گر نبود مهر تو بر نامه ها جمله بشویید بخون جامه ها گرنه نسیم تو بر آدم وزد
صبحدمی شعبده بازی که هست حلیه نیرنگ بناهید بست گفت که ای مطرب بزم حجاز انجمن لهو و لعب اگرم ساز زهره ببازیچه دری باز کرد انجمن عشوه گری ساز کرد نغمه زنان جام و صراحی بدست جرعه فشان
ای گهر گنج ادب نام ما وی اثر رنج طلب نام ما در طلب آویز چه بنشسته بسته دامی ز چه وارسته گرچه فلک بسته در کامها کرده به نگشودنش ابرامها نحفه فرهاد به شیرین فشاند ناله شبدیز بگلگون ر
جوی طراز چمن بی ستون آن به بهشت غم شیرین درون بود بامر صنم دلپذیر در پی آراستن جوی شیر تیشه هر داغ که بر سنگ خورد لذت آن بر دل آن سنگ برد تیشه هر آن نغمه که بر می کشید از لب وی نال