شمارهٔ ۱۹ - حکایت
عرفی شیرازیانجمن آرای درون با یزید
محفلی آراست بجمعی مرید
محفلی آرایش صحن فلک
فرش حریمش ز جناح ملک
نور فشاننده تر از جام جم
کرده شبستانی و شمعی بهم
دود چراغش چکند در دماغ
انجمنی کو بودش شبچراغ
چهره برافروخته از شرم عشق
مست سماع از نفس گرم عشق
کرده زمستی بلبش هرزه جوش
هرزه نگویم که نیم اهل هوش
راز دورن پرده گشایی گرفت
نور نفس اوج گرایی گرفت
گفت که میگویم و نبود گناه
نیست در این جامه بغیر ازاله
جلوه گر از جامه هستی منم
معنی هشیاری و مستی منم
در حرم و دیر منم جلوه گر
