شمارهٔ ۱۲ - درشکایت از وضع زمان
عرفی شیرازیسری در عهد ما سامان ندارد
کسی کو آب دارد نان ندارد
منادی میزند در شش جهت بانگ
که درد مفلسی درمان ندارد
بشیرینی سخاوت جان بود لیک
کسی کو زر ندارد جان ندارد
چنان عام است بی آبی در این عهد
که بهرام آب در پیکان ندارد
ز قحط نان بمهمانی عیسی
بجز یک نان فلک در خوان ندارد
هنر در نان کجا یابد که عیسی
بگردون رفت و جز یک نان ندارد
مجو لؤلؤ که از بس تنگدستی
خزف هم در صدف عمان ندارد
حدیثم از زبان دیگران است
ز من این گفتگو امکان ندارد
چنان از بی زری شاد است عرفی
که پنداری بزر ایمان ندارد
