شمارهٔ ۱ - ای متاع درد در بازار جان انداخته
ای متاع درد در بازار جان انداخته گوهر هر سود در جیب زیان انداخته نور حیرت در شب اندیشه اوصاف تو بس همایون مرغ عقل از آشیان انداخته از کمان تا جسته در چشم تحیر کرده جا معرفت کاو تیر
۶۲ شعر از عرفی شیرازی
ای متاع درد در بازار جان انداخته گوهر هر سود در جیب زیان انداخته نور حیرت در شب اندیشه اوصاف تو بس همایون مرغ عقل از آشیان انداخته از کمان تا جسته در چشم تحیر کرده جا معرفت کاو تیر
صاحبا عید بر تو میمون باد عید نیز از رخت همایون باد هر متاعی که ملک تهنیت است نزد روز و شب تو مرهون باد آستانت پناه دورانست آستینت کلاه گردون باد امتناع حصول شوکت تو نشتر سینه فرید
هر سوخته جانی که به کشمیر درآید گر مرغ کباب است که با بال پر آید بنگر که زفیضش بشود گوهر یکتا جاییکه خزف گر رود آنجا گهر آید وآنگه بچنین فصل که در ساحت گلزار از لطف هوا چاشت نسیم س
سری در عهد ما سامان ندارد کسی کو آب دارد نان ندارد منادی میزند در شش جهت بانگ که درد مفلسی درمان ندارد بشیرینی سخاوت جان بود لیک کسی کو زر ندارد جان ندارد چنان عام است بی آبی در ای
داورا سال نوت محفل طراز سور باد تهنیت گویان عامت قیصر و فغفور باد تا ازل سال کهن برگشته بهر تهنیت جملگی در ساحت سال نوت محصور باد از در دروازه نوروز تا میدان عید هم چنین آرایش بازا