شمارهٔ ۱۵ - درمدح حضرت رسول «ص»
عرفی شیرازیسپیده دم که زدم آستین بشمع شعور
شنیدم آیت لاتقنطوا زعالم نور
بدل ز شاهد بزم ازل ندا آمد
که ای تمام وفا از رضای ما بس دور
زهی اطاعت حسن ادب خهی طاعت
که با اجازت ما یی زوصل ما مهجور
زیاده زین نه حلالست دوری از برما
اگر بحوصله نازی درآ بیزم حضور
طلب بیارو مترس از متاع منع کلیم
بساط عذر میارا که نیستی معذور
اگر بچشمه مقصود دست عشوه ما
شکست ساغر امید را به سنگ فتور
نه کوتهی ز عطا بود عشق میداند
که بر کرشمه ما تنگ بود خلعت طور
تو در معامله اهبطوا متاع محز
