شمارهٔ ۳۰ - حسب حالی از خویشتن
عرفی شیرازیرفتم ای غم زپی عمر شتابان رفتم
بشتاب ار طلبت هست زمن هان رفتم
مشتاب ای غم دنیا که بگردم نرسی
بکن از دور وداعم که شتابان رفتم
ایها الناس بگویید مبارک بادم
کز صنم خانه تن در حرم جان رفتم
الوداع ای من دردی کش بیهوشی دوست
کاینک از خویش ببوی می رهبان رفتم
تا حد دشت محبت که قیامتگاه است
پیش روی غم دل مروحه جنبان رفتم
درد همدوش و بلا بر اثر و غم در پیش
تا براحتگه تسلیم بدینسان رفتم
هوس گریه شبم نشتر غم داد بدست
رگ ابری بگشودم که بطوفان رفتم
آرزو کشتم و خون خوردم و عشرت کردم
نه در جور زدم نی بر احسان رفتم
گر حکومت همه عدل است کمش گیر که من
باد پیمودم و همدوش سلیمان رفتم
همه را ماتمی حسرت دنیا دیدم
چون بماتمکده گبر و مسلمان رفتم
