قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - وله روح الله روحه
اوحدی مراغهایآن نفس را که ناطقه گویند بازیاب
تا روشنت شود سخن گنج در خراب
او را ز خود چو بازشناسی درو گریز
خود را ازو چو فرق کنی رخ ز خود بتاب
سرچشمه تویی تو آن نور راستیست
وان کش توظن بری که تویی لمعه سراب
از بهر آبروی مجازی چو خاک پست
خود را مکن چو باد بهر آتشی کباب
پیوسته باژگونه نظر می کنی به خود
خود شخص باژگونه نماید ترا ز آب
خوابیست این حیوة طبیعی ز روی عقل
مرگ اندر آورد سرت ای بیخبر ز خواب
گفتی که عقل ما و تن ما و جان ما
این ماو ما که گفت به من باز ده جواب
آن گرتو بودی آن دگران چیستند پس
ور غیرتست در طلبش باش و بازیاب
فصلی از آن کتاب به دست آور ای حکیم
تا نسخه ای ز خیر ببینی هزار باب
نیکی ستاره ایست کزو می کند طلوع
انسان حقیقتی که بدو دارد انتساب
