قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - له فیالمناجات
راه گم کردم چه باشد گر به راه آری مرا رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا راه باریکست و شب تاریک پیش خود مگر
۴۲ شعر از اوحدی مراغهای
راه گم کردم چه باشد گر به راه آری مرا رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا راه باریکست و شب تاریک پیش خود مگر
مستان خواب را خبری از وصال نیست دل مرده را سماع نباشد چو حال نیست دینت خدای داد و زبان داد و عقل داد یاد خدای کن به زبانی که لال نیست آن جای آسمان و تو آسوده بر زمین نتوان بلند پای
نگفتمت که منه دل برین خراب آباد که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد دلت ز دام بلا گرچه میرمید ببین که هم به دانه نظر کرد و هم به دام افتاد به خانه ساختنت میل بود و می گفتم نگاه دار
بس که بعد از تو خزانی و بهاری باشد شام و صبح آید و لیلی و نهاری باشد دل نگهدار که بر شاهد دنیی ننهی کین نه یاریست که او را غم یاری باشد تو بدین دولت شش روزه خود غره مباش کین چنین ص