قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله رحمةالله علیه
اوحدی مراغهایمیان کار فروبند و کار راه بساز
که کار سخت مخوفست و راه نیک دراز
ز جنبش تو سبق بردنی نیاید لیک
بکوش تا ز رفیقان خود نمانی باز
چو حلقه بر در این آستانه سر می زن
مگر که بار دهندت درون پرده راز
به دست کوته ازان شاخ بر نشاید چید
قدم بلند نه و دست همت اندر یاز
ز حق چو دور شوی باطلت نماید رخ
ز باطلت چه گشاید دمی به حق پرداز
چه روزها بر معشوقه در نیاز شدی
که قامت تو شبی خم نشد به وقت نماز
ز مفلست چه خبر کو برهنه شد چو سبو
که بیست تو به سر هم فروکنی چو پیاز
چو ایزدت به کرم بی نیاز گردانید
چه موجبست که خدمت نمیکنی به نیاز
مگر که فایض رحمت کند به خلق نظر
وگرنه وای بدین تشنگان وادی آز
چو حق جمال نماید معینت گردد
که هر چه کردی و گفتی مجاز بود مجاز
