قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - وله ایضا
اوحدی مراغهایچرا پنهان شدی از من تو با چندین هویدایی
کجا پنهان توانی شد که همچون روز پیدایی
تو خورشیدی و میخواهی که ناپیدا شوی از من
به مشتی گل کجا بتوان که خورشیدی بیندایی
گرم دور از تو یک ساعت گذر بر حلقه ای افتد
مرا در حلقها جویی و همچون حلقه بربایی
دمی نزدیک آن باشد که گردم در تو ناپیدا
زمانی بیم آن باشد که گردم بی تو سودایی
تو چون شیری و ما چون آب هر گاهی که با ما تو
درآمیزی به یک ساعت ز ما برخیزد این مایی
جهان را جمله زیبایی من از روی تو می بینم
ولی روی ترا مثلی نمی بینم به زیبایی
ز بهر دیدن روی تو بینایی نگه دارم
چه میگویم نه آن نوری که در گنجی به بینایی
