قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - وله نورالله قبره
اوحدی مراغهایعمر گذشت ای دل شکسته چه داری
چاره کاری نمی کنی به چه کاری
روز بیهوده صرف کرده ای اکنون
گریه بیهوده چیست در شب تاری
آنچه ز عمر تو فوت گشت ز روزی
رو که به عمری قضای آن نگزاری
بس که خجالت بری به روز قیامت
گر ورق کرده های خود بشماری
آب و زمینی چنین و قوت بازو
عذر چه گویی که هیچ تخم نکاری
چاره پیری کن ای نفس که جوانی
راه به منزل بر آن زمان که سواری
ای که گذر می کنی به کوی عزیزان
بر سر گور تو بگذرند به خواری
بس که برین باره کوه و دشت که بینی
ابر زمستان گذشت و باد بهاری
حجره دل را سیاه کرده ز ظلمت
خانه گل را چه می کنی که نگاری
این همه جهلست ورنه کوه نمی کرد
عهده عهد امانتی که تو داری
زان همه کالای قیمتی به قیامت
