قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - وله
اوحدی مراغهایسر پیوند ما ندارد یار
چون توان شد ز وصل برخوردار
کار ما با یکیست در همه شهر
وان یکی تن نمیدهد در کار
همدمی نیست تا بگویم راز
محرمی نیست تا بنالم زار
در خروشم به صیت آن معشوق
در سماعم به صوت آن مزمار
بلبلی هستم اندرین بستان
غلغلی بستم اندرین گلزار
مطربم پرده ای همی سازد
که درین پرده نیست کس را بار
منم آن واله پریشان سیر
منم آن عاشق قلندروار
غارت عشق برده نقدم و جنس
رشته عشوه بسته پودم و تار
رخت فردا کشیده بر در دی
جام در دست و جامه در آهار
هر کسی را بقدر خود روزیست
من همان روز دیدم این شب تار
فرصتست این زمان بیا و بیار
نکته ای باز ران از آن دفتر
دارویی کن که به شود بیمار
راز داری به دست کن که شود
کای پسر نامه ای رسید از یار
چیست این نامه و فغان در شهر
چیست این شور و فتنه در بازار
همه در جست و جو و او فارغ
همه در گفت و گو و او بیزار
تا برون آید آن علم ز غبار
راه و شاه و سپاه هر سه یکیست
کثرت از آینه است و آینه دار
آب و آیینه پیش گیر و ببین
که یکی چون دو می شود به شمار
بر سر گلبن ار گلست ار خار
نقطه ای را هزار دایره هست
که ز دریا جدا شود به بخار
تا بدانی که نیست جز یک نور
باز جویید یا اولی الابصار
ریگ در دشت و سنگ در کهسار
سر بی تن چو نزد عقل یکیست
پس انالاحق بدان که خواهی گفت
خیز تا این سخن ز سر گیریم
که به پایان نمی رسد طومار
چند ازین ریش و جبه و دستار
دست آن دوست گیر و دست مدار
قوت جان ساز در سکون و قرار
رنگ و بوی خود از میان برگیر
کوزه کش دسته بشکند به چهار
هرچه گویی تو آن کند ناچار
چون دیار تو از تو پاک شود
کار خود هم تو کار خویش شمار
کیل و میزان به دست توست بسنج
نقد و جنسی که کرده ای انبار
خویشت او بس ز دیگران به کنار
چون مجرد شوی ز خویش و تبار
در جهانی تو این چنین که تویی
چون به خود در رسی ز خود بررس
بر تو این داستان تو دانی گفت
منزل و راه نیست غیر از تو
سایر و سالک از تو در عجبند
ملک و مالک از تو در تیمار
پیل و شیر از تو در سلاسل و بند
گرگ و گور از تو در شکنج و حصار
هفت هیکل نوشته بر تو عیان
چار تکبیر کرده بر تو نگار
جز تو کامل نبود ازین ابداع
بی تو دوری نبود ازین ادوار
با تو نوریست این خدایی ضم
از تو این ما و من که میگوید
با تو این نیک و بد که داد قرار
اینکه پنداشتی که تست تو نیست
زانکه چون مرتفع شود پندار
زین تو سیصد هزار منزل هست
و ز تو گر راستی حقیقت تست
به حقیقت خود اوست بی اخبار
پشک را با نسیم مشک چه انس
خاک را با خدای پاک چه کار
بی نشان هم نشین نگردد یار
آن تو کین وصل در تواند یافت
تویی و من بدانم این مقدار
همگنان را به دوست استظهار
دیده خونین شدی به دیدن خار
غیر ازو کس مهل درین بن غار
گربدانی که در که داری روی
در چنین حضرت از یمین و یسار
روغنی نیست چون درافتد نار
لوح دل را ز نقش و حرف بشوی
تا شوی فارغ از مشیر و مشار
با تو نابوده این شعور و شعار
دین و دنیا مگو که زشت بود
نیفه در حیض و نافه در شلوار
دل ز دنیا ببر که دور بهست
ور نه بنشین و خایه می افشار
وان دگر کی کند به کام شکار
کاسه بندی چه جویی از مجنون
کیسه دوزی چه خواهی از طرار
حال گندم به موش و حیله مدار
چه کنی با درون کج چون منار
تا نیایی برون چو مار ز پوست
نور با سایه چون کند رفتار
از در و بام گونه گون انوار
اگر این راه می نهی در پیش
و گر این جامه می کشی دربار
غوطه ای خور به آب استغفار
شود ایمان به پنج رکن درست
لیکن آن پنج را چنین بگزار
که نماند ز کفر و دین آثار
زین دو چون بگذری ز کوتی هست
که دل و جان درو کنند ایثار
زان سپس روزه ایست هستی سوز
بعد از آن در صفای جان حجیست
که از آن جا رسی به صفه بار
ما به عمری ادا کنیم این پنج
این که گوینده می کند تکرار
باش تا لا بروبد این میدان
هو در آید به قلب این مضمار
لا و هو چون یکی شوند ببین
زانکه هو دایره است و لا پرگار
تو نه مرد کریوه این دشوار
هرچه جز هوست در وجود نهند
از معز و مذل و نافع و ضار
چون بدین جا رسند اهل سلوک
رفته شد باغ و فتنه شد خفته
سفته شد در و گفته شد اسرار
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - وله - اوحدی مراغهای | ناهید