قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - وله روحالله روحه
اوحدی مراغهایمباش بنده آن کز غم تو آزادست
غمش مخور که به غم خوردن تو دلشادست
مریز آب دو چشم از برای او در خاک
که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست
کجا دل تو نگه دارد آنکه از شوخی
هزار بار دل خود به دیگران دادست
بخلوت ارچه نشیند بر تو شاد مباش
که یارش اوست که بیرون خلوت استادست
اگرچه پیش تو گردن نهد به شاگردی
مباش بی خبر از حیلتش که استادست
کجا به ناله زار تو گوش دارد شب
که تا سحر ز غم دیگری به فریادست
ز نامه ها که فرستاده ای چه سود کزو
بر آن خورد که برش جامه ها فرستادست
گرت بسان قلم سر همی نهد بر خط
به هوش باش که خاطر هنوز ننهادست
برافکن ای پدر از مهر آن برادر دل
نه خود ز مادر دوران همین پسر زادست
ببسته زلف چو مارش میان به کشتن تو
تو در خیال که گنجی به دستت افتادست
