قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - وله روحالله روحه
اوحدی مراغهایبر آستان در او کسی که راهش هست
قبول و منزلت آفتاب و ماهش هست
به راستی سر ازین دامگاه دامن گیر
کسی برد که ز توفیق او پناهش هست
گرت ز گوشه دل خواهش محبت اوست
یقین بدان که از آنگونه نیز خواهش هست
چه باک از آن که پراکنده حالتیم و روان
اگر چنانکه به احوال ما نگاهش هست
تو با خدای خود ار می کنی معاملتی
دلیر کن که کریمست و دستگاهش هست
گمان مرد ز گیتی اگر دوام و بقاست
یقین بدان تو که اندیشه پناهش هست
به گاه عجز ضروریست عرض قصه تو نیز
به عجز قصه خود عرض کن که گاهش هست
اگرچه لذت شیرین دهد به ملک مناز
که رخت خسروپرویز تاج و گاهش هست
چو خواجه را اجل از ملک پنبه خواهد کرد
چه اعتبار به پشمی که در کلاهش هست
به نان و آب تفاخر مکن که حیوان نیز
به هر طرف که نگه میکند گیاهش هست
