قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - وله بردالله مضجعه
اوحدی مراغهایکردم اندیشه تاکنون باری
برنیامد ز دست من کاری
گر ز قرب و قبول آن حضرت
رتبتی یافت خوب کرداری
من چنانم ز شرم بار گناه
که نظر بر نمی کنم باری
دیده بسیار لطف و ناکرده
شکر او اندکی ز بسیاری
کیستند این مجاهزان زمین
کرکسی چند گرد مرداری
هرکس از بهر پای بند وجود
گرد خود درکشیده دیواری
چیست این عمر و این عمارت دهر
پنج روزی و چار دیواری
هیچ مغزی نداشتست آن سر
که بود پای بند دستاری
عافیت خواهی از جهان بگریز
توشه ای سهل و گوشه غاری
زین میان گر نجات می خواهی
بپران خویش را چو طیاری
مکن آزار هیچ نفس طلب
که نیرزد جهان به آزاری
