رباعی شمارهٔ ۷۵
اوحدی مراغهایلب نیست که از مراغه پر خنده نشد
آب قرقش دید و به جان بنده نشد
از مرده گور او عجب می دارم
کز شهر برون رفت چرا زنده نشد
لب نیست که از مراغه پر خنده نشد
آب قرقش دید و به جان بنده نشد
از مرده گور او عجب می دارم
کز شهر برون رفت چرا زنده نشد