رباعی شمارهٔ ۱
چون یاد کنم طبع طربناک ترا و آن صورت خوب و سیرت پاک ترا خواهم که گذر بر سر خاک تو کنم در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا
۱۸۴ شعر از اوحدی مراغهای
چون یاد کنم طبع طربناک ترا و آن صورت خوب و سیرت پاک ترا خواهم که گذر بر سر خاک تو کنم در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا
قدش به درخت سرو می ماند راست زلفش به رسن که پای بند دل ماست دل میل گنه دارد از آن روز که دید کو را رسن از زلف و درخت از بالاست
ماهی که بسوخت زهره چنگش بر سر بگریست فلک با دل تنگش بر سر مویی که ز دست شانه در هم رفتی گردون به غلط نهاد سنگش بر سر
دست به نگار تو مرا کشت دگر آه ار نشود وصل توام پشت دگر نقشی عجبست بر دو دستت تا خود حرف که گرفته ای در انگشت دگر
آن زلف چو نافه تتاری بنگر و آن خط چو سبزه بهاری بنگر بر گرد دهان همچو انگشتریش زنگی بچه را سواد کاری بنگر